تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناهل العرفان في علوم القرآن (فارسى) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
است و به رأيش گردن مىنهادند و به حكمش رضايت مىدادند . عقل سليم حكم نمىكند كه فرد امين و راست گفتارى ، دروغ گفتن به مردم را روا نداند اما بر خداوند دروغ ببندد ! اما منافقان نمىدانند . 5 . چنين شبهه‌اى ناشى از عدم توجه به مضامين علمى و اخبار قرآن و هدايت‌هاى فردى و اجتماعى آن است كه در سطحى فراتر از افق عادت و انديشه بشرى قرار دارد ؛ به ويژه آن كه در نظر آوريم آورنده اين قرآن مردى است درس ناخوانده ، از جامعه‌اى بىفرهنگ كه در تاريك‌ترين دوران جاهليت به سر مىبرده است . علاوه بر اين ، مواردى در قرآن يافت مىشود كه در آن از خطاهاى پيامبر در بعضى از اجتهاداتش گاه به نرمى و ملاطفت و گاه به تندى و عتاب ياد شده است . اگر قرآن كلام او بود ، چگونه اجازه مىداد مطلبى عليه خودش در آن ثبت گردد ؟ اما ملحدان علىرغم اين همه دليل و برهان ، عقل را كنار نهاده و گمان مىبرند محمد قرآن را به دروغ به پروردگارش نسبت مىدهد ! آنان دروغ گفتند و گمراه شدند .
« . . . ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ . »
« 1 » تتمه اين شبهه : بعضى از كم‌خردان در ادامه اين شبهه ، شبهه ديگرى را مطرح مىكنند بدين شرح كه تفاوت انكارناپذير ميان قرآن و حديث ناشى از آن نيست كه قرآن كلام خداوند و حديث سخن محمد است . بلكه اين تفاوت بدان علت است كه محمد دو گونه سخن مىگفته است . يك نوع كلامى كه بدان اهتمامى تام داشت و در تهذيب و آراستن آن عنايتى ويژه مبذول مىداشت ، اين نوع همان است كه نامش را قرآن نهاد و به خداوند منتسب ساخت . نوع دوم كلامى بود كه بدون عنايت به آرايه‌هاى آن بر زبان جارى مىساخت و آن همان حديث نبوى است . اينان براى موجه ساختن و مقبول افتادن شبهه‌شان چنين استدلال مىكنند كه اين امر تازه‌اى نيست و ما آن را در آثار اديبان و سخنوران به روشنى مىيابيم . ملاحظه مىكنيم كه يك اديب اثرى را كه از سر تأمل و دقت و انديشه بر قلم مىراند بسيار برتر و فصيح‌تر از مكتوبى است كه فىالبداهه و در
هامش
( 1 ) . « . . . اين قرآن سخنى نيست كه به دروغ بافته شده باشد ، بلكه باور داشت آن ( كتابى ) است كه پيش از آن است - پيش از آن آمده است - و شرح و بيان هر چيزى و رهنمونى و بخشايشى است براى مردمى كه ايمان آورند . » ( يوسف : 111 )