ديگر جاى شكى باقى مانده بود ؟ در نتيجه جادوگران به سجده افتاده گفتند
« . . . آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمِينَ . رَبِّ مُوسى وَ هارُونَ . »
« 1 » حق آشكار شد و به همين دليل اولين كسانى كه به موسى ( ع ) ايمان آوردند خود ساحران بودند ، زيرا آنان بهتر از هركس از جادو ، مقدمات و نتايج آن آگاهى داشتند و به يقين دريافته بودند كه معجزهء موسى ( ع ) از سنخ جادويى نيست كه مبتنى بر مقدماتى باشد كه هر انسانى به انجام آن قادر است و نتايج محدودى دارد كه نمىتوان از آن فراتر رفت . آرى ، پس از آنكه حق آشكار شد ، ساحران در پيشى جستن بر يكديگر و پذيرش آن ، لحظهاى درنگ را جايز ندانستند . در اين راه هر سرنوشتى را حتى كشته شدن و مصلوب شدن بردار را پذيرا گشتند . آنان به فرعون كه تا ديروز پادشاه و معبودشان بود چنين گفتند :
« . . . لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلى ما جاءَنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الَّذِي فَطَرَنا فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ إِنَّما تَقْضِي هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا . . .
ذلِكَ جَزاءُ مَنْ تَزَكَّى . »
« 2 »
اين آيات از سورهء طه در شرح ماجراى معجزهء حضرت موسى خواندنى است .
همين برهان را درباره معجزهء هر رسولى كه خداوند وى را فرستاده باشد مىتوان ارائه كرد ، و نيز درباره عيسى ( ع ) و شفا دادن كور مادرزاد و مبتلاى به پيسى و زنده ساختن مردگان و به پرواز درآوردن خاك در هيئت پرنده به اذن خداوند ، در مقابل قومى كه در علم طب نبوغ و مهارتى بىمانند داشتند ، « 3 » و يا فراتر از آن دربارهء خاتم الانبياء ، محمد ( ص ) ، و آيات روشن و معجزات آشكارى كه عرضه كرد . از ميان معجزات وى قرآن به تنهايى برهان ، بلكه مجموعهاى از براهين روشنگر است . هر سه آيه از آن تا دنيا برپاست حجتى
هامش
( 1 ) . « به پروردگار جهانيان ايمان آورديم . پروردگار موسى و هارون . » ( اعراف : 121 - 122 )
( 2 ) . طه : 72 - 76
( 3 ) . آنچه به آقاى رينان نسبت داده شده مبنى بر انكار مهارت و توانايى قوم عيسى ( ع ) در علم طب ضررى به بحث ما نمىزند . زيرا اولا او نفى مىكند و اثباتكنندهء يك امر ، مقدم بر نفىكنندهء آن است * . ثانيا بر فرض صحت اين ادعا ، به اصل مطلب لطمهاى وارد نمىشود ، زيرا براى معجزه بودن يك امر كافى است انسانها از انجام مانند آن عاجز باشند و توانايى و برترى طرف مقابل در زمينهء معجزه شرط نيست ، بلكه امرى زايد محسوب مىشود .
( * اين اصل اصلى عقلى عرفى است كه در بررسى گزارشهاى تاريخى به طور كلى و علم رجال به نحو خاص كاربرد دارد . مىگويند هرگاه در امرى واحد دو نظر در قالب نفى و اثبات مطرح شود به گونهاى كه هيچ عامل مرجحى براى پذيرش يكى از دو نظر در ميان نباشد ، نظر اثباتكننده را بايد پذيرفت ، زيرا همواره اين فرض وجود دارد كه صاحب اين نظر مدرك و دليلى داشته كه نفىكننده از آن بىخبر بوده است . )