تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 590

مساهمون:

ص٥٩٠
وقت صبح خدمتكاران پسر پادشاه به نزد عروس آمدند ، او را در خواب يافتند و پسر را نديدند ، از عروس احوال داماد را پرسيدند ، گفت : شب نزد من بود ، من به خواب رفتم نمىدانم به كجا رفته است ، چندان‌كه او را طلب كردند نيافتند ، پس چون شب درآمد پسر پادشاه با رفيق خود از مسكن خويش بيرون آمده به راه افتادند ، و پيوسته چنين مىكردند كه روزها مخفى مىشدند و شبها طىّ مسافت مىنمودند ، تا آنكه از مملكت آن پادشاه بيرون رفتند ، و به ملك پادشاه ديگر داخل شدند ، و آن پادشاه را دخترى بود در نهايت حسن و جمال ، و از بسيارى محبّتى كه به آن دختر داشت عهد كرده بود با او كه او را به شوهر ندهد مگر به كسى كه او بپسندد ، و به اين سبب غرفهء بسيار رفيع و عالى براى او بنا كرده بود كه بر شارع عام مشرف بود . آن دختر پيوسته در آنجا نشسته بود ، و بر مردمى كه از شارع عبور مىنمودند نظر مىكرد ، تا اگر كسى را بپسندد پدر خود را اعلام نمايد كه او را به عقدش درآورد ناگاه نظرش بر پسر پادشاه افتاد كه با آن جامه‌هاى كهنه پوشيده با رفيق خود سير مىكند ، چون نور نجابت صورى و معنوى از جبين آن پسر ساطع بود ، محبّت او در دل آن دختر قرار گرفت ، و نزد پدر فرستاد كه اينك من كسى را براى شوهرى خود اختيار كرده‌ام ، اگر مرا به كسى تزويج خواهى كرد به اين جوان بده ، و الّا به ديگرى راضى نخواهم شد . در آن حال مادر دختر به نزد او آمد به او گفتند : دخترت شخصى را پسنديده است براى شوهرى خود ، و مىگويد به ديگرى راضى نخواهم شد ، مادر از استماع اين سخن مسرور شد ، و او نيز نظر كرد آن پسر را مشاهده نمود ، به سرعت تمام به خدمت پادشاه رفت ، و حقيقت حال را عرض نمود ، پادشاه نيز بسيار خوشحال شد و به قصر دختر آمد ، و گفت : آن جوان را به من بنمائيد ، چون او را نشان دادند