تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 589

مساهمون:

ص٥٨٩
سخن ايشان را پسنديد ، و تفحّص نمود در اطراف زمين ، زنى با نهايت حسن و جمال كه از آن بهتر نتواند بود براى او به هم رسانيد ، و به عقد او درآورد ، و براى زفاف او مجلس آراست ، و سازندگان و نوازندگان و بازيگران بسيار جمع كرد ، و هريك به كار خود مشغول شدند . چون نغمه‌ها و ترانه‌هاى ايشان بلند شد ، پسر پرسيد : اين صداها چيست ؟ گفتند : اينها ارباب نغمه و ترانه و لهو و لعب و بازى و طربند كه براى عروسى تو ايشان را جمع كرده‌اند كه خاطر تو شاد گردد ، پسر ساكت شد و جواب نگفت ، و چون شب شد پادشاه عروس را طلب نمود ، و گفت : فرزندى به غير اين پسر ندارم ، و بسيار او را عزيز مىدارم ، مىخواهم چون تو را به نزد او برند به شيوهء مهربانى و ملاطفت و به افسون شيرين‌زبانى و حسن مصاحبت دل او را به سوى خود مايل كنى ، پس چون زن را به نزد او بردند و خلوت شد ، زن به نزديك او رفت ، و شروع به مهربانى و ملاطفت نمود ، و پردهء حيا را از پيش برداشت ، و دست در گردنش درآورد . پسر گفت : شتاب مكن كه شب دراز است و ايّام صحبت بسيار است ، خدا بر تو مبارك گرداند اين مواصلت را ، صبر كن تا بخوريم و بياشاميم ، و به صحبت مشغول شويم ، آن جوان مشغول طعام خوردن شد ، و زن مشغول شراب خوردن گرديد ، آن جوان آن‌قدر صبر كرد كه مستى آن زن را ربود و به خواب رفت ، پس دربانان و پاسبانان را غافل كرد ، و از خانه بيرون آمد و به شهر درآمد و در كوچه‌ها مىگرديد ، تا آنكه به پسرى هم‌سنّ خود از اهل آن شهر برخورد ، و جامه‌هاى خود را انداخت ، و بعضى از جامه‌هاى آن پسر را پوشيد كه كسى او را نشناسد ، و آن پسر را برداشت با يكديگر از آن شهر بيرون رفتند ، و در تمام آن شب راه مىرفتند ، چون نزديك صبح شد ترسيدند كه از عقب ايشان بيايند ، و ايشان را بيابند در گوشه‌اى پنهان شدند .
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 589 | العلامة المجلسي / السيد مهدي الرجائي