تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 588

مساهمون:

ص٥٨٨
مىخورد و مىآشاميد و راه مىرفت ؟ گفتند : بلى . چون پاره‌اى ديگر راه رفت نظرش بر مرد پيرى افتاد ، از روى تعجّب نظر بسيار بر او مىكرد ، و ملاحظهء احوال او مىنمود ، پس پرسيد : اين چه چيز است ؟ گفتند : مردى است كه سنّ بسيار دارد ، و پيرى او را دريافته ، و اعضاء و قوايش ضعيف و باطل گرديده ، پرسيد كه ، اين مرد اوّل طفل بوده به اين حال رسيده است ؟ گفتند : بلى ، پس از آن درگذشت ، ناگاه به مرد بيمارى رسيد از حال او پرسيد ، گفتند : مردى است بيمار شده است ، گفت : صحيح بود و بعد از آن بيمار شد ؟ گفتند بلى ، گفت : و اللّه كه اگر شما راست مىگوئيد آنچه مىگوئيد همهء مردم عالم ديوانه‌اند . ناگاه پرستاران و پاسبانان به فكر آن پسر افتادند ، و تفحّص كردند او را در خانه نيافتند ، به بازار آمدند و او را گرفتند به خانه بردند ، چون به خانه درآمد بر پشت خوابيد ، پس نظرش به چوبهاى سقف خانه افتاد ، پرسيد اوّل اين چوبها چگونه بوده است ؟ گفتند : اوّل نهالى بوده از زمين روئيده ، و بعد از آن بزرگ شده و درختى شده ، بعد از آن آن را بريده‌ايد ، و ديوارهاى اين خانه را بلند كرده‌اند ، و اين چوبها را بر روى آنها انداخته‌اند . و در اين سخن بودند كه پادشاه فرستاد به نزد موكّلان كه ملاحظه كنيد پسر من به سخن آمده است ؟ گفتند : بلى سخن مىگويد ، و سخنى چند مىگويد مثل سخن سودائيان و وسواسيان ، پس چون آن سخنان را به پادشاه نقل كردند ، علما و منجّمان را بار ديگر طلبيد و از حال او سؤال نمود ، ايشان حيران ماندند مگر همان منجّم اوّل كه بازگفت : او پيشوا و راهنماى اهل دين خواهد بود ، پادشاه را از سخن او خوش نيامد . پس بعضى از دانايان گفتند : اى پادشاه اگر زنى را به تزويج او درآورى اين حالت سودا را از او زايل مىگرداند ، و عاقل مىشود ، و به كار خود بينا مىشود ، پادشاه