مسكينان همه را بيرون مىآورم و نزد تو حاضر مىگردانم ، اگر فضيلتى و شرفى در كلّههاى پادشاهان بر من ظاهر مىسازى من به گفتهء تو قائل مىشوم ، و اگر مىگوئى اين كلّهء سر پادشاهى است ، پس بدان اى پادشاه اين كلّهء اوست ، از شوكت و پادشاهى و زينت و رفعت و عزّت مثل آنچه تو دارى در حال حيات خود داشته است ، و اكنون به اين حال رسيده .
و نمىپسندم به تو اى پادشاه روزى را كه تو نيز به اين حال افتاده باشى ، و پامال دوست و دشمن و با خاك يكسان شده باشى ، و كرم بدنت را خورده و جمعيّتت به تنهائى و عزّتت به خوارى بدل شده باشد ، و تو را در خانهاى جا دهند كمتر از چهار ذرع ، و پادشاهيت به ميراث ببرند ، و ياد تو از ميان مردم برود ، و هركه را گرامى داشته باشى خوار گردد ، و هركه را خوار كرده باشى گرامى گردد ، و دشمنان تو شاد شوند ، و يارانت گريزان شوند ، و خاك بر رويت بريزند ، و به حالى گرفتار شوى كه اگر تو را آواز دهند نشنوى ، و اگر تو را گرامى دارند نيابى ، و اگر تو را خوار گردانند به خشم نيائى ، و فرزندانت يتيم گردند ، و زنانت بىكس شوند ، و گاه باشد كه شوهران ديگر گيرند .
پس پادشاه از استماع اين سخنان هراسان شد ، و اشك از چشمش فروريخت ، و فرياد واويلاه برآورد ، و بسيار بگريست ، و چون آن مرد ديد كه سخنش در پادشاه تأثير كرد ، ديگر از امثال اين سخنان بسيار گفت ، پس پادشاه گفت كه : خدا تو را جزاى خير دهد ، و اين جمعى كه برگرد من برآمدهاند از بزرگان خدا ايشان را به بلاى بد گرفتار گرداند ، به جان خود سوگند مىخورم مطلب تو را فهميدم ، و به خير خود بينا شدم .
پس ترك شهوات و معاصى نمود ، و به طاعات و خيرات راغب گرديد ، و آوازهء نيكى و صلاح او در آفاق منتشر شد ، و اهل فضل و علم از همه طرف رو به او
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 586
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٨٦