تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 544

مساهمون:

ص٥٤٤
نمىداشت ، و وزير نيز با پادشاه بر اين منوال بود ، و ليكن از امر دين و اسرار حكمت و معارف چيزى به او اظهار نمىكرد ، و بر اين حال سالها با يكديگر گذرانيدند . و وزير هرگاه به خدمت پادشاه مىآمد به ظاهر سجدهء بتان مىكرد ، و تعظيم آنها مىنمود ، و غير آن از امور باطل و لوازم كفر را ارتكاب مىنمود از براى تقيّه و حفظ نفس خود از ضرر پادشاه ، و از غايت اشفاق و مهربانى كه به آن پادشاه داشت پيوسته از گمراهى و ضلالت او دلگير و غمگين بود ، تا روزى با برادران و ياران خود كه اهل دين و حكمت بودند در باب هدايت پادشاه مشورت نمود ، ايشان گفتند : در حذر باش مبادا تأثيرى در او نكند ، و ضرر به تو و اهل دين تو برساند ، پس اگر بدانى كه قابل هدايت هست و سخن تو در او تأثير مىكند در امر دين با او سخن بگو ، و از كلمات حكمت او را آگاه ساز ، و اگر نه با او سخن مگو كه موجب ضرر او به تو و اهل دين تو مىشود ؛ زيرا به پادشاهان مغرور نمىبايد شد ، و از قهر ايشان ايمن نمىبايد بود . و بعد از آن پيوسته وزير در اين انديشه بود ، و به پادشاه اظهار خيرخواهى و اخلاص مىنمود ، و منتظر فرصت بود كه در محلّ مناسبى او را نصيحت كند ، و او را هدايت نمايد ، و پادشاه با آن كفر و ضلالت در نهايت هموارى و ملايمت بود ، و پيوسته در مقام رعيّت‌پرورى و اصلاح امور و تفقّد احوال ايشان بود . و بعد از مدّتى كه حال ميان پادشاه و وزير بر اين منوال گذشت ، شبى از شبها بعد از آنكه مردم همگى به خواب رفته بودند ، پادشاه به وزير گفت : بيا سوار شويم و در اين شهر بگرديم ببينيم احوال مردم چگونه است ، و مشاهده نمائيم آثار بارانهائى كه در اين ايّام بر ايشان باريده است ، وزير گفت : بسيار نيك است ، و هر دو سوار شدند در نواحى شهر مىگشتند ، در اثناى سير به مزبله‌اى رسيدند ، نظر