انكار كند ، و بعد از مدّتى اجابت و قبول نمايد ؟
بلوهر گفت : بلى حال اكثر مردم به حكمت چنين است .
يوذاسف گفت : آيا پدرم هرگز از اين سخنان حكمت چيزى شنيده است ؟
بلوهر گفت : گمان ندارم شنيده باشد شنيدن درستى كه در دل او جا كرده باشد ، و خيرخواه و مهربانى در اين باب به او سخن گفته باشد .
يوذاسف گفت : چرا حكما در اين مدّت مديد پدرم را به اين حال گذاشتهاند ، و امثال اين سخنان حق را به او نگفتهاند ؟
بلوهر گفت : ايشان محلّ سخن خود را مىدانند ، و بسيار باشد كه ترك كنند سخن حكمت را با كسى كه از پدر تو بهتر شنود ، و طبعش ملايمتر باشد ، و بيشتر قبول كند براى آنكه او را قابل سخن حق ندانند ، و بسيار است كه دانائى با كسى در تمام عمر معاشرت نمايد ، و در ميان ايشان نهايت انس و مودّت و مهربانى باشد ، و ميان ايشان در هيچچيز جدائى نباشد الّا در دين و حكمت ، و آن حكيم دانا غم خورد ، و بر او و براى حال او غمگين باشد ، و بهسبب اينكه او را قابل نداند اسرار حكمت را به او نگويد .
چنانچه نقل كردهاند : پادشاهى بود در نهايت عقل و فطرت و مهربان بود بر رعيّت ، و پيوسته در اصلاح ايشان مىكوشيد ، و به امور ايشان مىرسيد ، و آن پادشاه وزيرى داشت موصوف به صدق و راستى و صلاح ، و در اصلاح امور رعيّت اعانت او مىنمود ، و محلّ اعتماد و مشورت او بود ، و وزير در كمال عقل و ديندارى و ورع و پرهيزكارى بود ، و به ترك دنيا راغب بود ، و به خدمت علما و صلحا و نيكان بسيار رسيده بود ، و سخنان حق از ايشان فراگرفته بود ، و فضل و بزرگى ايشان را دانسته بود ، و محبّت ايشان را به دل و جان قبول كرده بود ، و او را نزد پادشاه قرب و منزلت عظيم بود ، و پادشاه هيچ امرى را از او مخفى
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 543
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٤٣