تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١
آيا كسى را مىشناسى كه حال او غير حال ما باشد ، و طريقهء ديگر غير طريقهء ما داشته باشد ، آن مرد گفت : بلى جماعتى بودند كه ايشان را عبّاد مىگفتند ، و ترك دنيا كرده بودند ، و طلب آخرت مىكردند ، و ايشان را سخنان و علمها بود كه ديگران آشناى آنها نبودند ، و ليكن با ايشان عناد ورزيدند و دشمنى كردند ، و ايشان را به آتش سوختند ، و پادشاه همگى ايشان را از ملك بيرون كرد ، و معلوم نيست كه كسى از ايشان در بلاد ما ظاهر باشد ؛ زيرا از ترس پادشاه خود را پنهان كرده‌اند ، و انتظار فرج مىكشند كه تا چون به عنايت الهى امر دين رواج گيرد ظاهر شوند ، و خلق را هدايت نمايند ، و پيوسته دوستان خدا در زمان دولتهاى باطل چنين بوده‌اند ، و سنّت و طريقهء ايشان همين بوده است . پس پسر پادشاه دلش بسيار تنگ شد براى اين خبر ، و حزن و اندوه او به طول كشيد ، و مانند كسى بود كه چيزى گم كرده باشد كه بدون آن چيز چاره‌اى نداشته باشد ، و در تفحّص آن باشد ، و آوازهء عقل و علم و كمال و تفكّر و تدبّر و فهم و زهد و ترك دنياى آن پسر در اطراف عالم منتشر شد ، و اين خبر به مردى رسيد از اهل دين و عبادت كه او را بلوهر مىگفتند در زمين سرانديب ، و آن مردى بود عابد و حكيم و دانا ، پس به دريا نشست و به جانب سولابط آمد ، و قصد در خانهء پسر پادشاه كرد ، و لباس اهل عبادت را از خود انداخت ، و در زىّ تجّار برآمد ، و آمد و شد مىكرد به در خانهء پسر پادشاه ، تا آنكه شناخت جماعتى را كه دوست و ياران پسر پادشاه بودند ، و نزد او تردّد داشتند . پس چون بر حكيم ظاهر شد كه آن مرد كه صاحب سرّ پادشاه بود تقرّبش نزد او زياده از ديگران است ، سعى در آشنائى او نمود ، و در خلوت به او گفت : من مردىام از سوداگران سرانديب ، و چند روز است به اين ولايت آمده‌ام ، و متاعى دارم بسيار گران‌بها و بسيار نفيس ، و صاحب قدر و محلّ اعتمادى مىخواستم كه
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 521 | العلامة المجلسي / السيد مهدي الرجائي