تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧
مىخواهى ، و همسايه‌اى به از من مىطلبى . چون اين ندا به گوشش رسيد از خواب برخاست ، و گفت : خداوندا از لغزش من درگذر ، به عزّت تو كه ديگر سايه نطلبم به غير از سايه بيت المقدس ، و به مادرش گفت : اى مادر پيراهن مو را بياور ، مادر پيراهن را به او داد ، و در او آويخت كه مانع رفتن شود ، حضرت زكريّا به او گفت : اى مادر يحيى بگذار كه پردهء دلش را گشوده‌اند ، و به عيش دنيا منتفع نمىشود ، پس برخاست يحيى و پيراهن موئين و كلاه پشمينه را پوشيد به بيت المقدس رفت با احبار و رهبانان عبادت مىكرد تا شهيد شد « 1 » . قصّهء دهم : ابن بابويه از عروة بن الزبير روايت كرده است كه گفت : روزى در مسجد رسول صلّى اللّه عليه و آله با جمعى از صحابه نشسته بوديم ، ياد كرديم اعمال و عبادات اهل بدر و اهل بيعة رضوان را ، ابو الدردا گفت : اى قوم مىخواهيد خبر دهم شما را به كسى كه مالش از همه صحابه كمتر و عملش بيشتر و سعيش در عبادت زياده بود ؟ گفتند : كيست آن شخص ؟ گفت : على بن ابى طالب ، پس چون اين را گفت همگى رو از وى گردانيدند ، پس شخصى از انصار به او گفت : سخنى گفتى كه هيچ كس با تو موافقت نكرد ، او گفت : من آنچه ديده بودم گفتم ، شما نيز هرچه ديده‌ايد از ديگران بگوئيد . من شبى در نخلستان بنى النجّار به خدمت آن حضرت رسيدم كه از دوستان كناره كرده بود ، و در پشت درختان خرما پنهان شده بود ، و به آواز حزين و نغمهء دردناك مىفرمود : الهى چه بسيار گناهان كه از دوش من برداشتى ، و در برابر آنها نعمت فرستادى ، و چه بسيار بديها كه از من صادر شد كرم كردى و رسوا نكردى ،
هامش
( 1 ) بحار الانوار 14 / 165 - 167 ح 4 .