تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦
ميان مردم نشست ، و حضرت زكريّا او را نديد ، فرمود : حبيب من جبرئيل مرا خبر داد كه حق‌تعالى مىفرمايد : در جهنّم كوهى هست كه آن را سكران مىنامند ، و در پائين كوه وادى هست كه آن را غضبان مىگويند ؛ زيرا از غضب الهى افروخته شده است ، و در آن وادى چاهى هست كه صد سال راه عمق آن است ، و در آن چاه تابوتها از آتش هست ، و در آن تابوتها صندوقها و جامه‌ها و زنجيرها و غلها از آتش هست . چون يحيى اين را شنيد ، سر برداشت و فرياد برآورد كه وا غفلتاه ، چه بسيار غافليم از سكران ، برخاست و بىخبرانه متوجّه بيابان شد ، پس زكريّا از مجلس برخاست و به نزد مادر يحيى رفت ، و فرمود : يحيى را طلب نما كه مىترسم او را نبينى مگر بعد از مرگ او ، مادر به طلب حضرت يحيى بيرون رفت ، تا به جمعى از بنى اسرائيل رسيد ، ايشان از او پرسيدند اى مادر يحيى به كجا مىروى ؟ گفت : به طلب فرزندم يحيى مىروم كه نام آتش جهنّم را شنيده و رو به صحرا رفته است ، پس رفت تا به چوپانى رسيد ، پرسيد آيا جوانى را به اين هيئت و صفت ديدى ؟ گفت : يحيى را مىخواهى ؟ گفت : بلى ، گفت : الحال او را در فلان عقبه گذاشتم كه مشغول گريه بود ، و سر به سوى آسمان بلند كرده مىگفت : به عزّت تو اى مولاى من كه آب سرد نخواهم چشيد تا منزلت و مكان خود را نزد تو ببينم . پس چون مادر بيامد ، و نظرش بر وى افتاد ، به نزديك او رفت و سرش را در ميان پستانهاى خود گذاشت ، و او را به خدا قسم داد كه با او به خانه رود ، پس به خانه رفت ، و مادر التماس كرد كه : اى فرزند خواهش دارم پيراهن مو را بكنى ، و پيراهن پشم بپوشى كه آن نرم‌تر است ، يحيى قبول نمود ، و پيراهن پشم پوشيد ، مادر از براى او عدسى پخت ، آن حضرت تناول فرمود : و خواب او را ربود تا هنگام نماز شد ، پس در خواب به او ندا رسيد : اى يحيى خانه‌اى به از خانه من
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 476 | العلامة المجلسي / السيد مهدي الرجائي