تمام سوخته بود « 1 » .
قصّهء هشتم : به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه : عابدى در بنى اسرائيل بود ، شبى زنى مهمان او شد ، شيطان او را وسوسه كرد ، و هرچند بر او زور مىآورد يك انگشت از انگشتان خود را به آتش مىداشت ، تا آن خيال از نفسش بيرون مىرفت ، و پيوسته در اين كار بود تا صبح ، چون صبح شد به آن زن گفت : بيرون رو كه بد ميهمانى بودى تو از براى ما « 2 » .
قصّهء نهم : از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله منقول است كه : زهد حضرت يحيى عليه السّلام در اين مرتبه بود كه به بيت المقدس آمد ، نظر كرد به عبّاد و رهبانان و احبار كه پيراهنها از مو پوشيدهاند ، و كلاهها از پشم بر سر گذاشتهاند ، و زنجيرها بر گردن كرده ، و بر ستونهاى مسجد بستهاند ، چون اين جماعت را ديد به نزد مادرش آمد و گفت : اى مادر از براى من پيراهنى از مو و كلاهى از پشم بباف تا بروم بيت المقدس و عبادت خدا بكنم با عبّاد و رهبانان ، مادرش گفت : صبر كن تا پدرت پيغمبر خدا بيايد و با او مصلحت كنم .
چون حضرت زكريا آمد ، سخن يحيى را نقل نمود ، زكريّا گفت : اى فرزند چه چيز تو را باعث شده است كه اين اراده نمائى و تو هنوز طفلى ؟ يحيى گفت : اى پدر مگر نديدهاى از من خردسالتر مرگ را چشيده است ؟ گفت : بلى ، زكريا به مادر يحيى گفت : آنچه مىگويد چنان كن ، پس مادر كلاه پشم و پيراهن مو از براى او بافت ، پوشيد و رفت به بيت المقدس با عبّاد مشغول عبادت شد ، تا آنكه پيراهن مو بدن شريفش را خورد .
هامش
( 1 ) بحار الانوار 70 / 387 - 388 ح 52 .
( 2 ) بحار الانوار 70 / 388 ح 53 .