گناه من گردانى ، و مرا به آتش آخرت نسوزانى ، پس گريان برخاست و رفت در ميان گودى كه از براى او كنده بودند ، و آتش بر دورش افروخته بودند نشست ، پس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام با اصحاب همگى گريان شدند ، و حضرت فرمود : اى جوان ملائكهء آسمانها و زمين را به گريه درآوردى ، و خدا توبهء تو را قبول فرمود :
برخيز و ديگر چنين كارى مكن « 1 » .
قصّهء هفتم : به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام منقول است كه : زن زناكارى در ميان بنى اسرائيل بود كه بسيارى از جوانان بنى اسرائيل را مفتون خود ساخته بود ، روزى بعضى از جوانان گفتند : اگر فلان عابد مشهور اين زن را ببيند فريفته خواهد شد ، آن زن چون اين سخن را شنيد گفت : و اللّه به خانه نروم تا او را از راه نبرم ، پس در همان شب قصد خانهء آن عابد كرد ، و در را كوفت گفت : اى عابد مرا امشب پناه ده كه در سراى تو شب را به روز آورم ، عابد ابا نمود ، زن گفت :
بعضى از جوانان بنى اسرائيل با من قصد زنا دارند ، و از ايشان گريختهام ، اگر در نگشائى ايشان مىرسند فضيحت به من مىرسانند ، عابد چون اين سخن را شنيد در را گشود .
پس چون زن به خانه درآمد ، جامههاى خود را افكند ، و چون عابد حسن و جمال او را مشاهده نمود از شوق بىاختيار شد و دست به او رسانيد در حال متذكّر شد و دست از او برداشت ، و ديگى در بار داشت كه آتش در زير آن مىسوخت ، رفت و دست خود را در زير ديگ گذاشت ، زن گفت : چكار مىكنى ؟ گفت : دست خود را مىسوزانم به جزاى آن خطائى كه صادر شد ، زن بيرون رفت و شتافت و بنى اسرائيل را خبر كرد كه عابد دست خود را مىسوزاند ، چون بيامدند دستش
هامش
( 1 ) فروع كافى 7 / 201 - 202 ح 1 .