قصّهء پنجم : ابن بابويه از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده است كه : در زمان پيش سه نفر به راهى مىرفتند ، در ميان راه ايشان را بارانى گرفت به غارى پناه بردند ، ناگاه سنگى از كوه فرود آمد و در غار را گرفت ، و راه ايشان را مسدود كرد ، يكى از ايشان گفت : و اللّه شما را از اين مهلكه به غير از راستى نجات نمىدهد ، بيائيد هريك از ما عملى به درگاه خدا عرض كنيم كه خدا داند راست مىگوئيم .
يكى از ايشان گفت : خداوندا تو مىدانى كه من مزدورى داشتم كه براى من كارى كرده بود ، كه قدرى از برنج در عوض بگيرد ، و مزد خود را نگرفته ناپيدا شد ، پس من آن برنج را براى او زراعت كردم ، و حاصل آن را براى او گاوها خريدم ، و چون مدّتى بر آن گذشت آن مرد بيامد و مزد خود را از من طلب كرد ، گفتم : آن گاوها از آن توست ببر ، گفت : من اندكى برنج طلب دارم ، گفتم : اين گاوها از حاصل آن برنج بهم رسيده است ، و همه مال توست ، همه را به تصرّف او دادم ، خداوندا اگر مىدانى آن كار را از ترس تو كردهام اين بلا را از ما دفع كن ، پس اندكى آن سنگ دور شد .
ديگرى گفت : خداوندا مىدانى كه من پدر و مادر پيرى داشتم ، و هر شب شير گوسفندان خود را براى ايشان و عيال خود مىآوردم ، شبى دير آمدم پدر و مادرم به خواب رفته بودند ، و اهل و عيالم از گرسنگى فرياد مىكردند ، و هر شب تا پدر و مادرم نمىخوردند به ايشان نمىدادم ، پس نخواستم ايشان را بيدار كنم ، و نخواستم كه پيشتر به فرزندان دهم ، و نرفتم مبادا ايشان بيدار شوند و خواهند و من حاضر نباشم ، تا صبح با آن حال انتظار كشيدم ، خداوندا اگر مىدانى آن كار را از ترس تو كردم ما را فرجى كرامت فرما ، پس سنگ اندكى دور تر شد .
سوّم گفت : خداوندا مىدانى كه من دختر عموئى داشتم ، و او را دوست مىداشتم ، و خواستم او را بفريبم ، گفت : تا صد دينار نياورى تن درنمىدهم ،
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 471
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٧١