صد دينار به هم رسانيدم و به او دادم ، چون راضى شد و در ميان پاى او نشستم ، گفت : از خدا بترس و مهر خدا را به ناحق مشكن ، من برخاستم و از صد دينار گذشتم ، اگر مىدانى كه از ترس تو كردهام اين بلا را از ما دور گردان ، آن سنگ دور شد و بيرون آمدند « 1 » .
قصّهء ششم : كلينى به سند حسن از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه :
روزى حضرت امير المؤمنين عليه السّلام با جمعى از صحابه نشسته بودند ، شخصى به خدمت آن حضرت آمد و گفت : يا امير المؤمنين با پسرى عمل قبيحى كردهام مرا پاك گردان و حدّ الهى را بر من جارى كن ، حضرت فرمود : برو به خانهات بلكه تو را جنونى طارى شده است كه چنين سخنى مىگوئى ، تا آنكه چهار مرتبه آمد و چنين اقرار كرد ، در مرتبهء چهارم كه ثابت شد حضرت فرمود : حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله در مثل تو سه حكم مقرّر فرموده است ، هريك را مىخواهى اختيار كن ، گفت : آن سه حكم كدام است ؟ فرمود : يا يك ضربت شمشير بر گردنت بزنند ، يا تو را از كوهى دست و پا بسته بيندازند ، يا تو را به آتش بسوزانند ، گفت : يا امير المؤمنين كدام دشوارتر است ؟ فرمود : به آتش سوزانيدن ، گفت : من او را اختيار مىكنم كه دشوارتر است ، حضرت امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : مهيّا شو كه حد را بر تو جارى كنيم .
پس برخاست و دو ركعت نماز گذارد ، و چون فارغ شد گفت : خداوندا گناهى كردم كه مىدانى ، و از عقاب تو ترسيدم ، و به نزد وصىّ و پسر عمّ پيغمبرت آمدم ، و از او سؤال نمودم مرا پاك كند ، او مرا مخيّر گردانيد در ميان سه صنف از عذاب ، خداوندا من دشوارتر را اختيار كردم خداوندا از تو سؤال مىنمايم كه اين را كفّارهء
هامش
( 1 ) بحار الانوار 70 / 379 - 380 ح 29 .