تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩
مملكت همگى برگشتند « 1 » . قصّهء سوّم : ابن بابويه عليه الرحمه به سند معتبر از حضرت على بن الحسين عليهما السّلام روايت كرده است كه : در بنى اسرائيل شخصى بود كه كار او اين بود كه قبر مردگان را مىشكافت ، و كفن مردگان را مىدزديد ، پس يكى از همسايگان او بيمار شد ، و ترسيد كه چون بميرد آن كفن دزد كفن او را بربايد ، او را طلبيد ، و گفت : من با تو چگونه بودم در همسايگى ، گفت : همسايهء نيكى بودى براى من ، گفت : به تو حاجتى دارم ، گفت : حاجت تو برآورده است ، پس دو كفن به نزد او گذاشت ، گفت : هريك را مىخواهى و بهتر است براى خود بردار ، و ديگرى را بگذار كه مرا در آن كفن كنند ، و چون مرا دفن كنند قبر مرا مشكاف و كفن مرا مبر . پس آن نبّاش از گرفتن كفن ابا كرد ، و بيمار مبالغه كرد تا او كفن بهتر را برداشت ، چون آن شخص مرد او را كفن كردند و دفن كردند ، نبّاش با خود گفت : اين مرد بعد از مردن چه مىداند كه من كفنش را برداشته‌ام يا گذاشته‌ام ، پس آمد و قبرش را شكافت ، ناگاه صدائى شنيد كسى بانگ بر او زد كه مكن ، پس او ترسيد و كفن را گذاشت ، و برگشت ، و به فرزندان خود گفت : من چگونه پدرى بودم براى شما ؟ گفتند : نيكو پدر بودى ، گفت : حاجتى به شما دارم ، گفتند : بگو آنچه فرمائى چنان خواهيم كرد ، گفت : مىخواهم كه چون من بميرم مرا بسوزانيد ، و سوختهء استخوانهاى مرا بكوبيد ، و در هنگامى كه باد تندى آيد نصف آن خاكستر را به جانب صحرا به باد دهيد ، و نصف ديگر را به جانب دريا ، گفتند : چنين خواهيم كرد . چون مرد آنچه وصيّت كرده بود به‌جا آوردند ، در آن حال حق‌تعالى به صحرا
هامش
( 1 ) فروع كافى 5 / 556 - 559 ح 10 .