پس برخاست و ترك آن عمل نمود ، و هيچ با زن سخن نگفت ، و به سوى خانهء خود روان شد ، و در خاطر داشت توبه كند ، و پشيمان بود از كردههاى خود ، در اثناى راه به راهبى برخورد و با او رفيق شد ، چون پارهاى راه رفتند آفتاب بسيار گرم شد ، راهب به آن جوان گفت : آفتاب بسيار گرم است ، دعا كن خدا ابرى فرستد كه ما را سايه كند ، جوان گفت : مرا نزد خدا حسنهاى نيست ، و كار خيرى نكردهام كه جرأت كنم و از خدا حاجتى طلب نمايم ، راهب گفت : من دعا مىكنم تو آمين بگو ، چنين كردند بعد از اندك زمانى ابرى بر سر ايشان پيدا شد ، و در سايهء آن مىرفتند .
چون بسيارى راه رفتند ، راه ايشان جدا شد ، و جوان به راهى و راهب به راه ديگر رفت ، و آن ابر با جوان روان شد ، راهب در آفتاب ماند ، گفت : اى جوان تو از من بهتر بودى كه دعاى تو مستجاب شد ، و دعاى من مستجاب نشد ، بگو به چه عمل مستحقّ اين كرامت شدهاى ؟ جوان قصّهء خود را نقل كرد ، راهب گفت : چون از خوف خدا ترك معصيت او كردى ، خدا گناهان گذشتهء تو را آمرزيده است ، سعى كن بعد از اين خوب باشى « 1 » .
قصّهء دوّم : كلينى به سند معتبر از حضرت امام جعفر بن محمد الصادق عليهما السّلام روايت كرده است كه : پادشاهى در ميان بنى اسرائيل بود ، و آن پادشاه قاضى داشت ، و قاضى برادرى داشت كه به صدق و صلاح موسوم بود ، و آن برادرزن صالحهاى داشت كه از اولاد پيغمبران بود ، و پادشاه شخصى را مىخواست به كارى فرستد به قاضى گفت : مرد ثقهء متعمدى را طلب كن ، كه به آن كار بفرستم ، قاضى گفت : كسى معتمدتر از برادر خود گمان ندارم .
هامش
( 1 ) اصول كافى 2 / 69 - 70 ح 8 .