زن را مداوا كرد تا جراحتهاى او مندمل شد ، و فرزند خود را به او سپرد كه تربيت كند ، و آن ديرانى غلامى داشت ، غلام عاشق آن زن شد ، و با او درآويخت و گفت :
اگر به معاشرت من راضى نمىشوى جهد در كشتن تو مىكنم ، گفت : آنچه خواهى بكن ، اين امر ممكن نيست كه از من صادر شود .
پس آن غلام فرزند ديرانى را بكشت و به نزد ديرانى آمد و گفت : اين زن بدكار را آوردى ، و فرزند خود را به او دادى ، الحال فرزند تو را كشته است ، ديرانى به نزد زن آمد و گفت : چرا چنين كردى ؟ مىدانى من به تو نيكىها كردم ، زن قصّهء خود را بازگفت ، ديرانى گفت : ديگر نفس من راضى نمىشود تو در اين دير باشى بيرون رو ، و بيست درهم براى خرجى راه به او داد ، و در شب او را از دير بيرون كرد ، و گفت : اين را توشه كن خدا كارساز توست .
آن زن در آن شب راه رفت تا صبح به دهى رسيد ، ديد مردى را بردار كشيدهاند و هنوز زنده است ، از سبب آن حال پرسيد گفتند : بيست درهم قرض دارد ، و نزد ما قاعده چنان است هركه بيست درهم قرض دارد او را بردار مىكشند ، و تا ادا نكند او را فرود نمىآورند ، زن آن بيست درهم را داد و آن مرد را خلاص كرد ، آن مرد گفت : اى زن هيچكس بر من مثل تو حق نعمت ندارد ، مرا از مردن نجات دادى ، هرجا كه مىروى در خدمت تو مىآيم .
پس همراه بيامدند تا به كنار دريا رسيدند ، در كنار دريا كشتيها بود ، و جمعى مىخواستند بر آن كشتيها سوار شوند ، مرد به آن زن گفت : تو در اينجا توقّف نما تا من بروم و براى اهل اين كشتيها به مزد كار كنم و طعامى بگيرم و به نزد تو آورم ، پس آن مرد به نزد اهل آن كشتيها آمد ، و گفت : در اين كشتى شما چه متاع هست ؟
گفتند انواع متاعها و جواهر و عنبر و ساير چيزها هست ، و اين كشتى ديگر خالى است كه ما خود سوار مىشويم ، گفت : قيمت اين متاعهاى شما چند مىشود
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 466
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٦٦