پس برادر خود را طلبيد ، و تكليف آن امر به او نمود ، او ابا كرد و گفت : من زن خود را تنها نمىتوانم گذاشت ، قاضى بسيار اهتمام كرد و مبالغه نمود ، چون مضطر شد گفت : اى برادر من به هيچچيز تعلّق و اهتمام ندارم مثل زن خود ، و خاطر من به او بسيار متعلّق است ، پس تو خليفهء من باش در امر او ، و به امور او برس ، و كارهاى او را بساز تا من برگردم ، قاضى قبول كرد ، و برادرش بيرون رفت ، و آن زن از رفتن شوهر راضى نبود .
پس قاضى به مقتضاى وصيت برادر مكرّر به نزد آن زن مىآمد ، و از حوائج او سؤال مىكرد ، و به كارهاى او اقدام مىنمود ، محبّت آن زن بر او غالب شد ، و او را تكليف زنا كرد ، آن زن امتناع نمود و ابا كرد ، قاضى قسم خورد اگر قبول نكنى من به پادشاه مىگويم زنا كرده است ، گفت : آنچه مىخواهى بكن من اين كار را قبول نخواهم كرد .
قاضى به نزد پادشاه رفت ، و گفت : زن برادرم زنا كرده است ، و نزد من ثابت شده است ، پادشاه گفت : او را سنگسار كن ، پس آمد به نزد زن و گفت : پادشاه مرا امر كرده است تو را سنگسار كنم ، اگر قبول مىكنى مىگذرم ، و الّا تو را سنگسار مىكنم ، گفت : من اجابت تو نمىكنم آنچه خواهى بكن ، قاضى مردم را خبر كرد ، و آن زن را به صحرا برد و گودالى كند ، و او را سنگسار كرد ، تا وقتى كه گمان كرد او مرده است بازگشت ، و در آن زن رمقى باقى مانده بود .
چون شب شد حركت كرد و از گودال بيرون آمد ، و بر روى خود راه مىرفت و خود را مىكشيد ، تا به ديرى رسيد كه در آنجا ديرانى مىبود ، در آن دير خوابيد تا صبح شد ، چون ديرانى در را گشود آن زن را ديد ، و از قصّهء او سؤال نمود ، زن قصّهء خود را بازگفت ، ديرانى بر آن زن رحم كرد ، و او را به دير خود برد ، و آن ديرانى پسر خردى داشت ، و غير آن فرزند نداشت ، و مال و جمعيّتى داشت ، ديرانى آن
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 465
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٦٥