همچنين طبيبان نفوس و ارواح اوّل امراض نفسانيّه را از نفس زايل مىكنند ، بعد آن را تقويت به علم و حكمت مىكنند ، چنانچه مىبينى جمعى كه به اين امراض مبتلايند ، علم باعث زيادتى فساد ايشان مىشود ، و شيطان با آن علم مرتبهء شقاوت را به كمال رسانيده .
و تشبيه ديگر كردهاند علم را به نور چراغ و آفتاب ، كه در ديدهء اعمى هيچ اثر از آن ظاهر نمىشود ، و ديدههاى ديگر درخور نور ديده از آن منتفع مىشوند ، پس اوّل علاج چشم دل مىبايد كرد تا علم نفع دهد ، چنانچه حقتعالى وصف حال جماعتى از اشقيا فرموده ، كه ديدههاى سر ايشان كور نيست و ليكن ديدههاى دلهائى كه در سينههاى ايشان است كور است .
چون سخن به اينجا كشيد ، اگر مجملى از احوال قلب و صلاح و فساد آن و معنى نور و ظلمت آن و زيادتى و نقصان ايمان مذكور شود مناسب است .
بدان كه قلب را بر دو معنى اطلاق مىكنند : يكى بر اين شكل صنوبرى كه در پهلوى چپ است ، و ديگرى بر نفس ناطقهء انسانى ، و بدان كه حيات بدن آدمى به روح حيوانى است ، و روح حيوانى بخار لطيفى است كه حاملش خون است ، و منبعش قلب است ، و از قلب به دماغ متصاعد مىشود ، و از آنجا به واسطهء عروق به جميع اعضا و جوارح سرايت مىكند ، و نفس ناطقه چون كمالات و استعدادات و ترقيّات آن موقوف به بدن است ، و اين بدن آلت آن است به اين بدن تعلّق دارد ، و چون حيات بدن به كار او مىآيد ، پس به روح حيوانى اوّل تعلّق مىگيرد ، و چون منبع آن قلب است به قلب زياده از جوارح ديگر تعلّق دارد ، لهذا تعبير از نفس در اكثر آيات و اخبار به قلب شده است ، و مدار صلاح و فساد بدن بر قلب به اين معنى است .
و هر صفتى كه در نفس حاصل مىشود از علوم و ساير كمالات به اين بدن و
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 309
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٠٩