نهم : آنكه چون حضرت از مكّه هجرت فرمود ، قريش سراقة بن جعشم را به طلب آن حضرت فرستادند ، چون حضرت او را ديد فرمودند كه : خداوندا دفع شرّ او از ما بكن ، در حال پاهاى اسبش بر زمين فرورفت ، فرياد برآورد : اى محمّد مرا رها كن ، و من عهد مىكنم كه هميشه خيرخواه تو باشم ، و با دشمن تو مصالحه ننمايم ، حضرت فرمودند : خداوندا اگر راست مىگويد اسبش را رها كن ، پس رها شد و برگشت ، و از آن عهد برنگشت .
دهم : آنكه عامر بن الطفيل و ازيد بن قيس هر دو به نزد آن حضرت آمدند ، و عامر به ازيد گفت : چون به نزد او مىروم من او را مشغول سخن مىسازم تو به شمشير كار او را بساز ، چون بيامدند چندانكه عامر با حضرت سخن گفت ازيد كارى نكرد ، چون بيرون آمدند ازيد را زياده از حد ملامت كرد كه ترسيدى ، او گفت : هرگاه اراده مىكردم كه بزنم به غير تو ديگرى را نمىديدم ، و اگر مىزدم بر تو مىزدم .
يازدهم : آنكه روزى ازيد بن قيس و نضر بن الحرث با يكديگر متّفق شدند كه غيب از آن حضرت بپرسند ، چون به خدمت آن حضرت رسيدند ، حضرت متوجّه ازيد شدند و فرمودند : به ياد دارى روزى را كه با عامر آمدى ، و قصد كشتن من داشتى و خدا نگذاشت ، و تمام قصّه را نقل فرمود ، ازيد گفت : و اللّه كه به غير من و عامر كسى از اين قصّه خبر نداشت ، و كسى تو را باخبر نكرده مگر ملك آسمان ، و شهادت گفت و مسلمان شد .
دوازدهم : آنكه گروهى از يهود آمدند نزد جدّم على بن ابى طالب و گفتند :
رخصت بگير كه ما بر پسر عمّت درآئيم كه سؤالى چند از او داريم ، چون حضرت رخصت طلبيد ، حضرت رسول فرمود كه : از من چه مىخواهند ؟ من بندهاى از بندگان خدايم ، آنچه به من تعليم مىنمايد مىدانيم ، پس رخصت فرمود ، چون
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 137
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٣٧