پس گفت اين مرد به من : « از خدا پرهيز كن ومتعرّض غضب أو تعالى مشو ؛ چه به درستى كه من شيعهء أمير المؤمنين وشيعهء اين امامم كه پدر قائم به امر امّت وحجّت است ! » . پس خود را نگاهدارى كردم وبه أو گفتم كه : تو را از خدمت آن حضرت مىگذرانم ، پس اگر تو را به تشيّع شناخت ، من تو را رها خواهم ساخت والّا قطع خواهم كرد دست وپاى تو را بعد از آن كه هزار تازيانه به تو زده باشم . والحال أو را به خدمت تو آوردهام اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله ! پس آيا از شيعهء على هست چنانچه ادعا كرده ؟
حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود كه : معاذ اللَّه ! نيست اين مرد ، شيعهء على وجز اين نيست كه مبتلا كرده أو را خدا در دستهاى تو به علّت اعتقاد خودش در پيش خود اين را كه أو از شيعهء على است . پس والى گفت كه : كفايت مؤونت من نمودى ؛ الحال أو را پانصد تازيانه مىزنم وحَرَجى در آن باب برخود نمىدانم .
پس أو را از خدمت آن حضرت دور كرد وفرمود كه أو را خوابانيدند ودو جلّاد بر أو موكَّل گرديدند ؛ يكى از جانب راست وديگرى از جانب چپ وفرمود كه : أو را بزنيد . پس ايشان عصاهاى خود را بلند كردند كه بر عورت أو زنند وآنها بر عورت أو وارد نمىشد ، بلكه بر زمين مىخورد . پس گفت والى كه : واي بر شما ! مىگويم كه عورت أو را بزنيد وشما زمين را مىزنيد ؟ ! پس خواستند كه عورت أو را بزنند ، باز دستهاى ايشان مىگرديد ويكديگر را مىزدند وفرياد وناله مىكردند . پس والى گفت كه : واي بر شما ! آيا ديوانهايد ؛ بعض خودتان بعض ديگر را مىزنيد ؟ ! اين مرد را بزنيد . وايشان مىگفتند كه : ما غير أو را نمىزنيم وبه غير أو قصد ديگرى نداريم ، ليك دستهاى ما مىگردد وبعض ما آن ديگر را مىزند !
پس والى چهار نفر ديگر را طلبيد وفرمود كه : به اين مرد احاطه كنيد . پس أطراف أو را گرفتند ودستها وعصاهاى ايشان مىگرديد وفرود نمىآمد مگر بر والى . پس والى پياده شد وگفت : كشتيد مرا ، بكشد خدا شما را ! ايشان گفتند : ما نزديم غير أو را ! پس والى . جمعى ديگر را طلبيد وگفت : اين مرد را بزنيد . پس ايشان أو را مىزدند ووالى مىگفت : مرا نزنيد ! وايشان مىگفتند : واللَّه ما غير أو را نمىزنيم ! والى گفت كه :
ميراث حديث شيعه — صفحة 458
مساهمون: مهدى مهريزى
ص٤٥٨