مثنوى
صفاتت واجب آمد همچو ذاتت * كجا ممكن كند درك صفاتت
صفاتت را چو ذاتت نيست مانند * كه دانش ناخنى در وى كند بند
در أمثال اين چنين آمد كه مورى * فكندى در سر از توحيد شورى
كه ايزد را به فرق سر دو شاخ است * كه هر يك زينت صد دشت وكاخ است
ز حسّ ثاقب واز بينش صاف * كشاند طعم قند از قلّهء قاف
ز رنگش جمله موران رنگ گيرند * ز بذلش جمله خرمنها پذيرند
تواند هفت دريا را بريدن * شكرزارى به مويى در كشيدن
هر آن دُرّى كه در توحيد سفتى * قياس آن ز خود كردى وگفتى
روان گفتندش اى فرزانهء عشق * چرايى اين چنين بيگانهء عشق
هر آن وصفى كه كردى وصف مور است * تو را در وصف ايزد ديده كور است
نه جسم است ونه جسماني ز جوهر * عليم است وحكيم است وسخنور
بگفتا هر كه را علم است وحكمت * نخواهد از كسى برتر « 1 » ز قدرت
ز أعمى صنعت مانى نخواهدز مور ده سليمانى نخواهد * مرا خود ظرف دانش بيش از ايننيست
به چشم بينشم حسى جز اين نيست * ز من گر بيش از اين بودى أرادت
عطا كردى دل وبينش زيادت * بسا كاين معرفتها در كمالش
همه يكسان بود پيش جلالش * كمال علم ما در وصف داور
بود با دانش آن مور يكسر * چه نقص فكرت ما را گواهاند
ز ما جز در خور فكرت نخواهند * وگر نه كبريا را پايه عالي است
مسيرش در حريم ذوالجلالى است * كجا خفاش وپرواز همايى
كجا ادراك وأوصاف خدايى * تو را از بهر دانش چون نزادند
از آنت ظرف دانش تنگ دادند * نسازد تا غرورت ژنده « 2 » پيلى
ندادندت ز علم الّا قليلي
هامش
( 1 ) . كلمهء مشوش است ، آن را از نسخهء روضاتى نقل كرديم .
( 2 ) . در نسخهء خطى : زنده .