بين كه عرش از پا درآمد زين ستم * رخصتى ده تا بر اين اعدا زنم
بر خود انصاف آر أزين جور وستم * گفت من ز انصاف خود آنسوترم
گفت : با خيل ملائك آمدم * گفت : من از بهر آن « يك » آمدم
گفت : بنما تا ببينم لشكرت ؟ * گفت : بايد بود چشم ديگرت
« بجُنودٍ لم تَرَوْها » « 1 » در سبق * كه به پيغمبر بياوردى ز حق
آن جنود اندر من است اى خوش خبر * كه بر اعدا دارم از ايشان ظفر
جبرئيلا اين نه نار موسى است * جبرئيلا اين نه دار عيسى است
جبرئيلا حال عشق اندر تو نيست * تا بگويم كشتگان را حال چيست
اين حديث ذبح إسماعيل نيست * قصهء پر غصهءهابيل نيست
تو در وبيني همه جور وجفا * من همى بينم صفا اندر صفا
گفت آب آرم ز درياى كرم * گفت من خود اندر آن دريا درم
آب أو خود مىبرد خاك مرا * سيل أو آزرده خاشاك مرا
با هوايش در تموز ودى خوشيم * ما هي آبيم ومرغ آتشيم
تيغ بر سر همچو أفسر بردهايم * تشنگى چون ؟ آب كوثر خوردهايم
گفت : من اى تشنگان را آب جوى * تشنه اويم نه تشنه آب جوى
تشنهء عشق از دو دريا سير نيست * آب أو جز از دم شمشير نيست
تو دبستان مرا طفل نوى * گر چه مُلك علم را كيخسروى
نفس را باشد فنا در كيش عقل * كه فزون زان نيست ره در پيش عقل
آن فناى آب وباد وآتش است * خاك مسكين ساكن وفرمان كش است
آن سه دانى چيست باد نخوت است * آتش خشم است وآب شهوت است
چون فنا افتاد عشق پاك را * گيرد اوّل خاك بر سر خاك را
آن حسين شد كشته در دشت بلا * اوفتاده سر جدا وتن جدا
هامش
( 1 ) . اشاره به آيهء چهلم سورهء توبه .