تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآة الشرق ( موسوعة أعلام الشيعة الإمامية في القرني الثالث عشر والرابع عشر ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
بين كه عرش از پا درآمد زين ستم * رخصتى ده تا بر اين اعدا زنم بر خود انصاف آر أزين جور وستم * گفت من ز انصاف خود آنسوترم گفت : با خيل ملائك آمدم * گفت : من از بهر آن « يك » آمدم گفت : بنما تا ببينم لشكرت ؟ * گفت : بايد بود چشم ديگرت « بجُنودٍ لم تَرَوْها » « 1 » در سبق * كه به پيغمبر بياوردى ز حق آن جنود اندر من است اى خوش خبر * كه بر اعدا دارم از ايشان ظفر جبرئيلا اين نه نار موسى است * جبرئيلا اين نه دار عيسى است جبرئيلا حال عشق اندر تو نيست * تا بگويم كشتگان را حال چيست اين حديث ذبح إسماعيل نيست * قصهء پر غصهءهابيل نيست تو در وبيني همه جور وجفا * من همى بينم صفا اندر صفا گفت آب آرم ز درياى كرم * گفت من خود اندر آن دريا درم آب أو خود مىبرد خاك مرا * سيل أو آزرده خاشاك مرا با هوايش در تموز ودى خوشيم * ما هي آبيم ومرغ آتشيم تيغ بر سر همچو أفسر برده‌ايم * تشنگى چون ؟ آب كوثر خورده‌ايم گفت : من اى تشنگان را آب جوى * تشنه اويم نه تشنه آب جوى تشنهء عشق از دو دريا سير نيست * آب أو جز از دم شمشير نيست تو دبستان مرا طفل نوى * گر چه مُلك علم را كيخسروى نفس را باشد فنا در كيش عقل * كه فزون زان نيست ره در پيش عقل آن فناى آب وباد وآتش است * خاك مسكين ساكن وفرمان كش است آن سه دانى چيست باد نخوت است * آتش خشم است وآب شهوت است چون فنا افتاد عشق پاك را * گيرد اوّل خاك بر سر خاك را آن حسين شد كشته در دشت بلا * اوفتاده سر جدا وتن جدا
هامش
( 1 ) . اشاره به آيهء چهلم سورهء توبه .