ومن غزليات المترجم :
ديدن جمال خوب تو خاموشى آورد * ياد رخت ز غير فراموشى آورد
ريحان ز گلستان بدمد ليك روى تو * ريحانتر ز خط بناگوشى آورد
زين عقل هوشيار ملول آمدم بسى * ساقى بيار باده كه بيهوشى آورد
ومن كلامه في العرفان والتوحيد والثناء للَّهعزّوجلّ
دهر چون باغ وشجر چرخ وثمر انسان است * باغبان حضرة خلّاق علىّ الشأن است
كيست انسان به حقيقت بنگر صاحبدل * كه شما خاكى اوبا دل ودل با جان است
صاحبِ دل چو نشد مرد تو انسان مخوان « 1 » * گرچه ناطق بود اما به صفت حيوان است
نيست اين پيكر مخروطى جسماني دل * بلكه اين بارگه وحضرة دل سلطان است
دل يكى سرّ الهى ودم رحماني است * كه بر اوهر نفسي صد نظر رحمان است
وله أيضاً في العرفان
خيمه چو زد در جهان ، حضرت سلطان * عشقكون ومكان آمدند بندهء فرمان عشق
عشق چو چوگان نار ، در كف قدرت گرفت * نه فلك آمد چوگوى در خم چوگان عشق
هامش
( 1 ) في الريحانة : « چو نشد شخص تو انسانش مخوان » .