خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه * گفت كاى فرزند خُرد بىگناه
گر فراموشت كند لطف خداى * چون رهى زين كشتى بىناخداى
گر نيارد ايزد پاكت به ياد * آب ، خاكت را دهد ناگه به باد
وحى آمد كاين چه فكر باطل است * رهرو ما اينك اندر منزل است
پردهء شكّ را برانداز از ميان * تا بيني سود كردى يا زيان
ما گرفتيم آنچه را انداختى * دست حقّ را ديدى ونشناختى « 1 »
ومن شعرها أيضاً مكالمة الورد مع الشوك
در باغ وقت صبح چنين گفت گل به خار * كز خويش هيچ نايدت اى زشتروى عار
گلزار ، خانهء گل وريحان وسوسن است * آن به كه خار جاى گزيند به شورهزار
پژمردهخاطر است وسرافكنده ونژند * در باغ هر كه را نبود رنگ وبوى يار « 2 »
إلى أن تقول
خنديد خار وگفت : تو سختى نديدهاى * آرى ، هرآن كه روز سيه ديد ، شد نزار
ما را فكندهاند نه خويش اوفتادهايم * گر عاقلى مخند به افتاده ، زينهار
إلى أن تقول
با آن كه هيچ كار نمىآيدم ز دست * بس روزها كه با منت افتاده است كار « 3 »
هامش
( 1 ) ديوانه : 236 .
( 2 ) في الديوان : « رنگ وبو وبار » .
( 3 ) ديوانه : 233 .