به معدن من بسى اميد راندم * تو گر صد سال ، من صد قرن ماندم
مرا آن پستى ديرينه برجاست * فروغِ پاكى از چهرِ تو پيداست
بدين روشن دلى خورشيد تابان * چرا با من تباهى كرد زينسان
مرا از تابش هر روزه بگداخت * تو را آخر متاع گوهرى ساخت « 1 »
ومن شعره أيضاً :
به چشم عجب سوى كاه كرد كوه نگاه * به خنده گفت كه كار تو شد ز جهل تباه
ز هر نسيم بلرزى ، ز هر نفسِ بپرى * هميشه روى تو زرد است وروزگار سياه
مرا به چرخ برافراشت بردبارى سر * تو گه به أوج سمائي وگاه در ته « 2 » چاه
كسى بزرگ نگردد مگر ز كار بزرگ * گر از تو كار نيايد زمانه را چه گناه
مرا نبرد ز جا هيچ [ دست ] زور وليك * تو را نه جاى نشستن بُوَد نه خفتنگاه
مرا ز رسم وره نيك [ خويش ] قدر فزود * نه اى تو بيخبر از هيچ رسم وراه « 3 » آگاه
گهر ز كانِ دل من برند گوهريان * پلنگ وشير به سوى من آورند پناه
نه باك سلسله دارم ، نه بيم آفت سيل * نه سير مهر زبونم كند ، نه گردش ماه
به نزد أهل خرد سستى وسبكباريست « 4 » * دراوفتادنِ بيجا وجستن بيگاه
بگفت رهزن گيتى ره تو هم بزند * مخند خيره به افتادگان هر سر راه
مشو ز دولت ناپايدار خويش أيمن * سوى تو نيز كشد شبروِ سپهر سپاه
قوىترىِ ز تو ، روزى ز پا درافكندت * به يك دقيقه ز من هيچتر شوى ناگاه « 5 »
ومن مثنوياتها أيضاً .
مادر موسى چو موسى را به نيل * درفكند از گفتهء ربّ جليل
هامش
( 1 ) ديوانه : 234 .
( 2 ) في الديوان : « بُن » .
( 3 ) في الأصل : « رسم » . والمثبت من الديوان .
( 4 ) في الديوان : « سبكساريست » .
( 5 ) ديوانه : 205 .