از قضا خورد دم در به زمين * واندكى رنجه شد أو را آونگ
از زمين باز چو برخاست ، نمود * پى برداشتن دل آهنگ
ديد كز آن دلِ آغشته به خون * آيد آهسته برون اين آهنگ
واي دستِ پسرم يافت خراش ! * آخ پاى پسرم خورد به سنگ !
وله قطعة بديعه أيضاً في سوانح أدوار حياته ، كتبها المترجم نفسه في أطراف قطعة من عكسه في حياته ويوجد صورتها متعلقة على الحيطان مزينة في بيوت بعض الأمراء والظرفاء من الأدباء .
من آن ساعت كه از مادر بزادم * به دام مهر وچنگ مه فتادم
مرا گشتند مهر ومه دو خادم * به نوبت روز وشب بر من ملازم
يكى ماما يكى لالاى من شد * سر زانوى اين دو جاى من شد
به من گفتند كاين لالا وماما * كهن خدمتگزارانند بر ما
نياكان ترا هم اين دو بودند * كه روز وشب پرستارى نمودند
تو هم از اين دو يأبى پرورشها * خورى از خوان اينان تو خورشها
گرفتم پيش راه زندگانى * ز طفلى پا نهادم در جوانى
ز يك تا سن سى وچل رسيدم * خودى آراستم قدى كشيدم
بزيورها همى كردم مزيّن * برون واندرون خانهء تن
لبم از لعل شد دندان ز لؤلؤ * ز نقد عمر جيب وجيب مملو
دو چشم از جزع ودو گونه ز مرجان * گهرهاى فراوان هشته در جان
ز عنبر موى كردم وز صدف گوش * ز سيم ساده آكندم بناگوش
بناى شهوت ومستى نهادم * زمام دل به دست نفس دادم
دو خادم يافتندم غافل ومست * براي غارتم گشتند همدست
چرا كه از درون بيت بودند * أثاث البيت را يك يك ربودند
يكى شب آمد ولعل لبم برد * يكى روز آمد ورخت شبم برد
يكى از نقد عمرم كاست كمكم * يكى از گوهر جانم دمادم
دو جزع وسى ودو لؤلؤ شد از چنگ * يكى از شيشه شد آن ديگر از سنگ