تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفينة البحار ومدينة الحكم والآثار — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
گرچه ز آغاز كشادت دهند * عاقبة الأمر ببادت دهند گر بود اندر بن غاريت جاى * حلقهء مارت شده زنجير پاى به كه بهر حلقه نهى پاى خويش * محفل هر سفله كنى جاى خويش ور شدهء در كمر كوه وسنگ * كرده ميان منطقه دم پلنگ به كه دور نكان منافق سير * پيش تو بندند بخدمت كمر أول فطرت كه پديد آمدى * از همه‌كس فرد ووحيد آمدى عاقبت كار كزينجا روى * از همه شك نيست كه تنها روى اين همه بند وگره از بهر كيست * وين همه آميزش وپيوند چيست هركه بمشغوليت اندر رهست * غول ره تست خدا آگه هست پاى وفا در ره غولان مدار * روى به بيغولهء تنهاى آر ور نبود از دل سودائيت * طاقت بيغولهء تنهائيت خيز وقدم نه بره رفتگان * رو سوى آرامگه خفتگان ياد كن از عهد فراموششان * نكته شنو از لب خاموششان پر شده‌شان بين ز غبار استخوان * كحل بصيرت كن از آن سُرمه‌دان منزلشان بِين بته سنگ تنگ * كوب سر أفعى غفلت بسنگ
قيل لبعضهم : ما حملك أن تعتزل عن الناس ؟ فقال : خشيت أن أسلب ديني ولا أشعر ، وهذا إشارة منه إلى مسارقة الطبع واكتسابه الصفات الذميمة من قرناء السوء .
معرفت از آدميان برده‌اند * آدميان را ز ميان برده‌اند با نفس هر كه براميختم * مصلحت آن بود كه بگريختم سايهء كس فرِّ همائى نداشت * صحبت كس بوى وفائى نداشت صحبت نيكان ز جهان دور گشت * شان عسل خانهء زنبور گشت
سفينة البحار ومدينة الحكم والآثار — صفحة 237 | الشيخ عباس القمي