بروم خاك پاى أو باشم * نقد جان زير پاى أو پاشم
ديدنش از خدا دهد يادم * كند از ديدن خود از آدم
سخنش را چه جا كنم در گوش * سازدم از سخنورى خاموش
وه كز اينكس نشانه پيدا نيست * اثرى در زمانه قطعا نيست
ور كسى را گمان برم كه وى است * چون شود ظاهر انچنانكه وى است
يابمش معجبى بخود مغرور * طورش از أهل دين ودانش دور
نه از اين كار در دلش دردى * نه از اين راه بر رخش كردى
نه ز علمِ درايتش خبري * نه ز سرّ روايتش أثرى
سخن أو بغير دعوى نه * همه دعوى وهيچ معنى نه
طالبان را شود بتوبه دليل * بنمايد بسوى زهد سبيل
بر سر راه خلق چاهكن است * رهنما نيست أو كه راهزن است
چون شود كم بسوى حقّ ره ازو * هست شيطان نعوذ باللّه ازو
گر كسيرا بود شكيبائى * وقت تنهائى است ويكتائى
خانه در سوى انزوا كردن * رو بديوار عزلت آوردن
دل به يكباره در خدا بستن * خاطر از فكر خلق بگسستن
بر در دل نشستن از پي پاس * تا به بيهوده نگذرد أنفاس
ور ز غوغاى نفس أمّاره * از جليسى نباشدت چاره
شو أنيس كتابهاى نفيس * انّها في الزمان خير جليس
گوشهگير وگوش با خود دار * ديدهء عقل وهوش با خود دار
بگذر از نفس وصاحب دل باش * حسب الإمكان مراقب دل باش
أيضا في العزلة :
اى چو گُلت جيب بچنگ خسان * دامن صحبت بكش از ناكسان