تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفينة البحار ومدينة الحكم والآثار — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
بروم خاك پاى أو باشم * نقد جان زير پاى أو پاشم ديدنش از خدا دهد يادم * كند از ديدن خود از آدم سخنش را چه جا كنم در گوش * سازدم از سخنورى خاموش وه كز اينكس نشانه پيدا نيست * اثرى در زمانه قطعا نيست ور كسى را گمان برم كه وى است * چون شود ظاهر انچنانكه وى است يابمش معجبى بخود مغرور * طورش از أهل دين ودانش دور نه از اين كار در دلش دردى * نه از اين راه بر رخش كردى نه ز علمِ درايتش خبري * نه ز سرّ روايتش أثرى سخن أو بغير دعوى نه * همه دعوى وهيچ معنى نه طالبان را شود بتوبه دليل * بنمايد بسوى زهد سبيل بر سر راه خلق چاه‌كن است * رهنما نيست أو كه راهزن است چون شود كم بسوى حقّ ره ازو * هست شيطان نعوذ باللّه ازو گر كسيرا بود شكيبائى * وقت تنهائى است ويكتائى خانه در سوى انزوا كردن * رو بديوار عزلت آوردن دل به يكباره در خدا بستن * خاطر از فكر خلق بگسستن بر در دل نشستن از پي پاس * تا به بيهوده نگذرد أنفاس ور ز غوغاى نفس أمّاره * از جليسى نباشدت چاره شو أنيس كتابهاى نفيس * انّها في الزمان خير جليس گوشه‌گير وگوش با خود دار * ديدهء عقل وهوش با خود دار بگذر از نفس وصاحب دل باش * حسب الإمكان مراقب دل باش
أيضا في العزلة :
اى چو گُلت جيب بچنگ خسان * دامن صحبت بكش از ناكسان