حجم مىيابد و در برابر شعله مىسوزد .
از نوع سرخرنگ لاك برخى رنگها تهيه مىكنند كه با زاج بر روى الياف پارچه - ها و نخهاى پشمى ثابت مىشود ( فرهنگ معين ) . به فرانسه
Laque
و به انگليسى
Lac
همهء اين لغات مأخوذ از لغت هندوستانى لاخ
L x
و آن نيز مأخوذ از واژهء سانسكريت راكشا
r ks
است ( فرهنگ آكسفورد ) .
لوبيا
( Lubiy )
( لا )
Phaseolus , Dolichos et vigna
( فر )
Haricot
لوبيا كرم و نرمست اندر درجهء اول .
شهوة باه انكيزذ .
الابنيه ( بهم 298 ، زل 233 )
ليا عرب لوبيا را گويند و يكى را لياه گويند و لوبا هم گويند و لوبياج نيز گويند و لوبا نيز گويند و دجر هم گويند و بعضى پارسيان ژاژمنك گويند ( ترجمهء صيدنه ب 113 ) .
جملهء آخر در الصيدنه چنين است : و بالترمذيه راژموك و بالسجزيه فراژمنك ( الصيدنه ، ب 116 ) . لوبيا سپيد است و سياه و سرخ ( اغراض ، 594 ) . مؤلف تذكره گويد لغت هندى است و به - يونانى سيلمين و به عربى فريقا نامند نبات او شبيه به لبلاب و منبسط بر زمين و بعضى به مجاور خود مىپيچد و دانهء بعضى سفيد و از بعضى سرخ و از باقلى كوچكتر و شبيه به گردهء طيور و غلافش مانند غلاف باقلا و از آن رقيقتر ( تحفه ، 234 ) . هى الدجر ( شرح اسماء ، م 210 ) . كلمه لوبيا قطعا مأخوذ از واژهء يونانى لوبيا
Lobia
است كه از راه زبان سريانى به تازى داخل شده است و در مغرب به گياهان گوناگون اطلاق مىشود . لغت دجر به فتح يا كسر يا ضم اول تازى است و به صورتهاى مختلف آمده است ( مايرهوف ، م 210 ) . گياهى است از تيرهء پروانهواران كه دسته خاصى را به نام دسته لوبياها در اين تيره به - وجود مىآورد . اين گياه پيچنده و بالا - رونده است . گلهايش غالبا سفيدرنگ است . در حدود 60 گونه از اين گياه شناخته شده كه غالبا در نواحى معتدل و يا گرم مىرويند . لوبيا در اغلب نقاط ايران كشت مىشود ( فرهنگ معين ) .
گياهى علفى و داراى ساقهايست كه به تفاوت بر حسب نژادهاى مختلف ممكن است كوتاه و يا بالارونده باشد .
برگهاى آن مركب از سه برگچهء پهن بزرگ و خشن و گلهاى آن سفيد مايل به زرد يا مايل به بنفش و ميوهاش باريك ، دراز ، نوكتيز و محتوى دانههاى كشيده و بيضوى است . . . استفاده از ميوهء لوبيا به منظورهاى درمانى از قديم الايام بين مردم معمول بوده است ( زرگرى ، ج 1 ،