و در هرحال زبان گنجشك غير از اين دو درخت است ( ر ك : شرح اسماء العقار ذيل مفردات نامبرده ) .
زبان گنجشك درختى است زيبا از تيرهء زيتونيان به ارتفاع 15 تا 20 متر داراى شاخههاى انبوه كه در نواحى شمالى ايران به حالت وحشى مىرويد ، لسان العصافير ، مرغ زبانك ( فرهنگ معين ) .
لعوق
( L uq )
توذريج . . . خلطهاى غليظ را بكلو بر - اندازد جون اندر لعوق كنذ .
الابنيه ( بهم 80 ، زل 67 )
به فتح اول ، ليسيدنى ، داروى ليسيدنى ( منتهى الارب ) . بمعنى انگشت پيچ است كه از معجون رقيقتر باشد ، داروى رقيق كه ليسيده شود ( غياث ، دهخدا ) . هر چيز آبدار باقوام مثل فالوذجها يعنى حلوا - هاى رقيق كه به انگشت يا ملعقه كمكم بليسند ، جمع لعوقات ، كل ما يلعق من دواء او عسل او غيرهما ( سرّ الاداب ثعالبى ، دهخدا ) .
لفاح
( ر ك : يبروح ) .
لك
( Lak )
لك كرمست و خشك اندر درجهء اول .
الابنيه ( بهم 301 ، زل 235 )
لك رنگ لاك يا لاك است چنان كه بيايد .
تعريف آن در ترجمهء صيدنه چنين است :
لك نوعى است از صمغ و به لون سرخ است . . . و به فارسى فرنيكان زد گويند و او صمغ درختى است كه به بلاد ارانيا بود و خوشبوى باشد و به مرو شباهت دارد ( ترجمهء صيدنه ، ب 113 ) . لاغرى آرد و يرقان و درد جگر و استسقا را سود دارد ( اغراض ، 625 ) . به فارسى رنگ لاك نامند . صمغ نباتى است شبيه به مر . ساق گياه او پرشاخ و گلش زرد و تخمش قريب به قرطم و گويند شبنمى است كه بر آن نبات مىنشيند و در آخر ميزان جمع مىكنند و بهترين او سرخ و قوتش تا ده سال باقى است ( تحفه 233 ) . لك به ضم لام و كاف و به فتح كاف نيز آمده . به فارسى لاك . . . نامند .
آن صمغ نباتى است كه در مملكت هند و بنگاله بهم مىرسد و از سرشاخههاى بعضى اشجار برمىآيد و منعقد مىگردد و سرخرنگ شبيه به توت سرخ و بعضى حبهاى آن به تا به قدر ليموئى و نارنج مىباشد ( مخزن ) . لاك - لك مأخوذ از كلمهء يونانى
Lakha
فرانسه
Laque
هندى متوسط
Lakha
نام صمغى غالبا سرخرنگ و گاهى خرمائى و يا قهوهاى كه از برخى گياهان از قبيل گونههاى كاكتوس و عناب و برخى گونههاى غبيرا به دست مىآيد . لاك داراى بوئى مطبوع و شكستنش ناصاف و در محل شكستن براق است و در صورت گرم شدن ازدياد