موافق نيست ( آخوندوف ، ص 332 ، م 27 ) .
قير
( Qir )
( لا )
Terra bituminosa
( فر )
Bitume
قير را قوة بقوة قفر نزديكست . و او كرمست و خشك و نيز لطيف .
الابنيه ( بهم 257 ، زل 196 )
اگر [ اندام ] خردتر گشته بود . . . مرهم با سليقون به وى براندايد يا قير ( هدايه ، 202 ) . قار است ( تحفه ، 213 ) . صاحب مخزن ذيل لغت قار مىنويسد : نزد عوام معروف به قير است . . . چيزى است سياه رنگ مايل بسرخى كه از زمين با آب گرم از چشمه مىجوشد . . . در حين بر - آمدن سيال مىباشد و بعد از ماندن زمانى صلب مىگردد . . . قريب است به قفر اليهود ( مخزن ) . زفت ، الزفت الرطب يسمى - القير و هو الا شبنت ، و الزفت اليابس يسمى القار ايضا ( شرح اسماء ، م 138 ) .
زفت به فتح اول است نه به كسر اول و قار و قير مأخوذ از لغت يونانى كروس
Keros
بمعنى شمع است . اشبنت مأخوذ از واژهء اسفالتوس
asphaltos
( اسفالت ) يونانى است ( مايرهوف ، م 138 ) .
جسم جامد غير متبلور سياهرنگى كه سطح شكستگى آن مانند شيشه ناصاف است و در اماكن نفتى قديمى يافت مىشود ( فرهنگ معين ) .
قيصوم
( Qaysum )
( لا )
Artemisia abrotanum
( فر )
Aurone
قيصوم كرمست و خشك اندر درجهء دوم . . . و بهتر ارمنى بود سپيد .
الابنيه ( بهم 251 ، زل 191 )
به آبزن اندر بايد نشستن كه اندر آن آبزن اين داروها جوشانيده بود : بابونه و اكليل الملك و شبت و قيصوم ( هدايه ، 649 ) . نوعى از برنجاسف است و در برگ و قبه مانند او سواى آنكه از ساق برنجاسف شاخها مىرويد و او را ساق بىشاخ و اكثر از يك ريشه يك ساق برمىآيد . . . و طول ساق از شبرى زياده و كمتر از آن نيز مىباشد ( تحفه ، 212 ) .
لغت عربى است و قيسوم به سين مهمله به جاى صاد نيز آمده . . . به فارسى برنجا - سف و بلنجاسف . . . و بوى مادران . . .
نامند . دو نوع مىباشد نر و ماده ( مخزن ) .
و العرب تسميه العبيثران ( شرح اسماء ، م 337 ) . قيصوم معادل لغت يونانى ابر - و تونون
abrotonon
است . ديسقوريدس و به پيروى از او دانشمندان اسلام قيصوم را به دو نوع نر و ماده يا به اصطلاح قيصوم ذكر و انثى تقسيم كردهاند كه اولى منطبق است با
Artemisia abrotanum
در لاتين و
L'aurone m le
در فرانسه و دومى منطبق است با :