البارزد ( شرح اسماء ، م 339 ) . قنه ( بتخفيف يا تشديد نون ) نام تازى صمغى است كه يونانيان خلبانه
Khalb - ane
خواندهاند و نام اخير لغتى است سريانى و صمغ گياهانى است از تيرهء چتريان
Ombelliferes
كه غالب آنها در قسمتهاى شرقى و مركزى ايران و در افغانستان مىرويد و قنه را از اين كشورها بسوريه و فلسطين مىبردهاند .
بارزد نام فارسى آن است ( مايرهوف ، م 339 ) . برگرديم بر سر پيرژد : در برهان قاطع ذيل بيرزد چنين آمده است « صمغى باشد مانند مصطكى . . . و معرب آن بارزد است » و در همان كتاب در ذيل بيرزه چنين آمده است : با ها ، بر وزن و معنى اول بيرزد باشد و آن صمغى است . .
به عربى آن را قنه گويند و با زاى فارسى هم آمده است .
در اين كه جزء دوم كلمه يعنى زد ، ژد ، زه بمعنى صمغ است ترديدى نيست .
صاحب برهان و استاد معين در متن و حواشى بيرزد اين نكته را يادآور نشده - اند و حال آنكه مؤلف برهان در ذيل لغت انگژد مىنويسد : « اصل آن انگدان - ژد باشد به فتح زاى فارسى چه ژد به - لغت فرس بمعنى صمغ است » . استاد معين در ذيل همين انگژد مىنويسد :
« ژد
Jad
بمعنى صمغ است و آن از اوستائى
Jatra
( صمغ ) مشتق است و در انغوزه به صورت زه آمده » . اما مؤلف برهان چنان كه ديديم در ذيل لغت بيرزد يا بيرزه اشاره بمعنى « زد » يا « زه » نكرده و استاد معين نيز چيزى در اين باره در حاشيه ننوشته است .
بارى تا اينجا معلوم شد كه معنى لغوى پيرژد يا بيرزد يعنى صمغ « پير » يا « بير » اما پير يا بير كه بعدا معرب شده و به بار ( در بارزد ) درآمده است يعنى چه ؟ اين نكتهايست كه بنده با مراجعه به مآخذ موجود نتوانستم روشن كنم .
آخرين مطلب آنكه صاحب هداية - المتعلمين از بيرزد در موارد عديده سخن گفته و آن را در درمان كردن بيماريهاى گوناگون تجويز كرده است ( ر ك : همان كتاب ، فهرست داروها ) .
قوانص
( ر ك : لحوم )
قولانى
قولانى جوبست از هندوستان ارند .
الابنيه ( بهم 259 ، زل 117 )
من نيز مانند دكتر آخوندوف و استاد بهمنيار نتوانستم نام اين گياه را در مآخذى كه در دست است بيابم .
آخوندوف مىنويسد كه استاد يولى
Jolly
اين گياه را
Glycine labialis
مىپندارد و از لحن گفتار آخوندوف پيدا است كه با اين قول ظاهرا بىاساس