تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ داروها و واژه نامه هاى دشوار ( يا تحقيق درباره كتاب الأبنية عن حقائق الأدوية لموفق الدين أبو منصور الهروى 365 ه — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
برنجمشك و يقال فلنجمشك . . . هو اصابع الفتيات و هو الحبق القرنفلى المشهور ( شرح اسماء ، م 47 ) . اين لغت بنا به قول فوللرس فارسى و مأخوذ است از افرنج مشك ( مشك فرنگى ) يا پلنگ مشك و جزء دوم كلمه را از آن رو مشك خوانده‌اند كه گياهى است خوشبوى . حبق كه جمع آن احباق است نام تيرهء گياهانى خوش‌بو است معروف به تيرهء نعناعيان ( لابيه
( Labiee
و نام قرنفل حاكى از خوش‌بو بودن فرنجمشك است ( مايرهوف ، م 47 ) . گياهى پايا از تيرهء نعناعيان . . داراى شاخه‌هاى پرپشت و متعدد است و به حالت خودرو در اكثر نواحى معتدل آسيا و اروپا ( از جمله ايران ) مىرويد . . . گلهايش سفيد يا گلىرنگ‌اند . . . ميوه‌اش فندقه و قهوه - اى رنگ مىباشد . . . اين گياه در طب بعنوان بادشكن و ضد تشنج و مقوى معده و معرق و زيادكننده ترشحات صفرا تجويز مىشود ( فرهنگ معين ) .

فستق

( Fostaq , Fostoq )
( لا )
Pistachlia vera
( فر )
Pistachier
فستق معتدلست بحرارة و رطوبة و يبوست . تقوية دل كنذ و ان جكر و سددش بكشايذ . الابنيه ( بهم 240 ، زل 183 ) معرب است از لغت پارسى . گرم و خشك است ( ترجمهء صيدنه ، 25 ) . فستق از گوز گرم‌تر است ( اغراض ، 597 ) . معرب پسته فارسى است ( اقرب الموارد ، دهخدا ) . پسته در نقاط مختلف ايران : دامغان ، قزوين ، رفسنجان كشت مىشود و جنگلهاى وسيع آن كه محتملا آثارى از فعاليت‌هاى شديد كشاورزى در قرن گذشته است در سرحدات شرقى و شمال شرقى خراسان وجود دارد . نام عمومى آن در همه نقاط پسته است ( درختان و درختچه‌ها ، 260 - 261 ) .

فضه

( Fezza )
فضه سرد و خشكست خفقان و علتهاى دل را نيك بوذ . الابنيه ( بهم 247 ، زل 189 ) به لغت عرب سيم را گويند ( ترجمهء صيدنه ، ب 95 ) . سيم است و سرد است دل را قوت دهد ( اغراض ، 247 ) . نام ديگرش نقره است ( بهمنيار ، 247 ) . اين يكى ديگر از مواردى است كه صاحب الابنيه بمعادل فارسى لغت تازى اشاره نمىكند .

فطر

( Potr )
( لا )
Fungi
( فر )
Champignon
فطر را سماروغ خوانند و كلاه ديوان نيز گويند . الابنيه ( بهم 245 ، زل 188 ) گويند فطر نوعى است از انواع سماروغ
فرهنگ داروها و واژه نامه هاى دشوار ( يا تحقيق درباره كتاب الأبنية عن حقائق الأدوية لموفق الدين أبو منصور الهروى 365 ه — صفحة 282 | منوچهر اميرى