از او زرد است و بعضى تيرهرنگ و بعضى به لون زرد ماند و اين هر دو نوع را زبانا گويند . . . عقرب سوخته سنگ گرده و مثانه را بشكند ( ترجمهء صيدنه ، ب 90 ) . كژدم است ( اغراض ، 607 ) .
باصطلاح اكسيريان گوگرد است و به - عربى اسم كژدم ( تحفه ، 184 ) .
علق
( Allaq )
علق زرو باشذ و او را جون فرا اندامى هلى كى خون اندر او بفساد اندر بوذ . .
از انجا خون بكشذ .
الابنيه ( بهم 235 ، زل 180 )
پارسيان ديوچه گويند ( ترجمهء صيدنه ، ب 90 ) . زروى بزرگ است به خراسان ديوچه گويند ( اغراض ، 607 ) . به فارسى زالو و ديوچه و به تركى سلوك نامند .
كرم سياهى است به قدر انگشتى و از آن بزرگتر و با خطوط سبز و در آبها و زمينهاى متعفن بهم مىرسد ( تحفه ، 185 ) .
علك
( Elk )
( لا )
Resina
( فر )
Resine
علك كوناكونست و از وى هر جنس را ذكرش با ان درخت كرده اندكى اوى ازويست .
الابنيه ( بهم 232 ، زل 178 )
اسم چيزى است كه قابل مضغ باشد و از هم نريزد مثل سقز و مصطكى و امثال آن ( تحفه 185 ) . هر صمغى را گويند كه آن را توان خاييد ( برهان ، دهخدا ) .
علك البطم
( Elk - ol - botm )
نحاس . . . و از وى شربتى تا مثقالى و تا بمثقالى و نيمست با علك البطم .
الابنيه ( بهم 335 ، زل 263 )
به فارسى سقز و به اصفهانى قندرون نامند و آن صمغ درخت بطم است ( تحفه ، دهخدا ) . ر ك : « علك » و « بطم » .
علك الروم
( ر ك : مصطكى )
علك نبطى
( Elk - e - nabati )
( لا )
Pistacia vera Gomme - resine de pistachier
( فر ) به ورق . . . جون با علك نبطى به كار برند دمل را بپزانذ .
الابنيه ( بهم 55 ، زل 46 )
از علك نبطى در غالب مآخذ از جمله تحفة المؤمنين و شرح اسماء العقار بعنوان علك الانباط ياد شده است . صاحب تحفه مىنويسد : علك البطم است و اسحق بن عمران گويد كه صمغ درخت پسته است و در منافع مثل سقز ( تحفه ، 185 ) .
علك الانباط هو صمغ شجره الفستق و قيل انه صمغ البطم ( شرح اسماء ، 301 ) .
برخى از مؤلفان تازىنويس مانند ابن عمران و ابن جزّاز و ابن جلجل و ابن سويدى ، علك الانباط را صمغ