عصارهء نباتى است كه او را لحية التيس گويند . . . هيأت او آن است كه چوب پارههاى كژ باشد مقدار انگشت در سطبرى . . . و به لون سرخ بود و تيره - رنگ ( ترجمهء صيدنه ، ب 84 ) . طراثيث سستى معده و جگر زايل كند ( اغراض ، 622 ) . بمعنى زب الارض و زب الرباح و آن نباتى است خشبى شبيه به قطر و در زمين فرورفته و سرخ و سفيد مىباشد و گياه او مثل برگ پيچيده و بيشتر در نخودزار و زير درختها مىرويد و قسم سرخ او شيرين و مأكول است و با قبض و سفيد او تلخ مىباشد ( تحفه ، 177 ) .
بمعنى طرثوث است و آن ميوهاى است كه به فارسى بل گويند ( برهان ، دهخدا ) . طرثوث نيز گويند .
به شيرازى بل شيرين خوانند ( اختيارات بديعى ، دهخدا ) .
هو النبات الذى يسمى لحية التيس و هو زب رباح ( شرح اسماء ، م 174 ) . نوعى قارچ است كه در نواحى مديترانه مىرويد و معروف است به قارچ مالت
Le champignon de Malte
. اين قارچ در صحارى مصر نيز يافته مىشود چون به هيأت آلت رجوليت است آن را زب الارض ( قضيب زمين ) يا زب رباح ( قضيب بوزينه ) خواندهاند ( مايرهوف ، م 174 ) .
طرخون
( Tarxun )
( لا )
Artemisia dracuneulus
( فر )
Estragon
طرخون كرم و خشكست . نان بكوار برذ و معده قوى كردانذ . . . و عاقرقرحا بيخ طرخون دشتيست .
الابنيه ( بهم 219 ، زل 169 )
ابو حاتم گويد طرخون به فتح راء معرب است از لغت پارسى . . . و محمد زكريا . . .
تقرير كرده است كه عاقرقرحا بيخ طرخون كوهى است ( ترجمهء صيدنه ، ب 84 ) .
در وى قوتى است بىخبركننده ( اغراض ، 592 ) . به فارسى طرخونى [ در نسخه - اى كه دهخدا از آن نقل كرده است « ترخوانى » ] نامند و از سبزيهاى معروف است و بيخ برى او عاقرقرحاست ( تحفه 177 ) . گياهى است معرب ترخ ( منتهى - الارب ، دهخدا ) . طرخون معرب ترخون فارسى است و اين نيز محتملا مأخوذ از لغت يونانى دراكون
Dr kon
يا دراكونتيون
Dr kontion
مىباشد ( مايرهوف ، م 173 ) . نيز ر ك :
عاقرقرحا .
طرشقوق
( ر ك : هنابا )
طرفا
( ر ك : طرفه )
طرفه ( - طرفا )
( Tarfe )
( لا )
Tamatrix gallica
( فر )
Tamarise ( Tamarix )
طرفه سرد و خشكست . . . اما سهاى كرم را سوذ كنذ . . . و ميوهء او را جزمازج