سير
( ر ك : شوم )
سيرآملج
( ر ك : شوم )
[ ش ]
شاذنج
( sazanaj )
( لا )
Lapis haematites
( فر )
Hematite
شاذنج سرد و خشكست اندر درجهء دوم و ناشسته سرد و خشكست .
الابنيه ( بهم 204 ، زل 160 )
معرب شادنه فارسى است چنان كه در جاى ديگر از الابنيه ( ذيل مادهء حجر - المغناطيس ) بجاى شاذنج ، شادنه آمده است . حجر المغناطيس را قوه بشاذنه مانذ ( الابنيه ، بهم 117 ) . در هداية - المتعلمين هم لغت شادنه به كار رفته است و هم شادنه عدسى ( ر ك : فهرست داروها ) .
شادنج [ با دال ] او را شاذنج عدسى گويند از بهتر آنكه دانه دانه است او را بشويند . . . از جملهء داروهاى بسيار منفعت است چشم را ( اغراض ، 634 ) . شاذنج معرب از شادنهء فارسيست و به عربى حجر الدم نامند به جهت قطع سيلان خون نه اينكه در رنگ شبيه به - خون باشد و آن سنگى است در شكل شبيه به عدس و زودشكن و الوان مختلفه مشاهده شده . تيرهء مايل به سياهى را هندى گويند و سرخ را مصرى و آن بهترين اقسام است ( تحفه ، ص 161 ) .
شاذنه و يقال ساذنج هى حجر الطور و هى حجر الدم ( شرح اسماء ، م 369 ) .
شاذنه به فتح يا كسر دال معرب واژهء فارسى شادنه است كه يونانيان
Haim - atites lithos
گفتهاند و آن در واقع
Sesquixode de fer
است يعنى دو اتم آن اكسيژن و يك اتم آن آهن است و هنوز اين دارو در مرهمهاى چشم و نيز براى قطع خونريزى در طب به كار مىرود ( مايرهوف ، م 369 ) .
شاذنه
( ر ك : شاذنج )
شاه بيد
( ر ك : خلاف )
شاهترج
( s ? ah - taraj )
( لا )
Fumaria oFFicinlis
( فر )
Fumeterre
شاهترج كرم و خشكست اندر درجهء دوم كر و خارش را منفعت كنذ .
الابنيه ( بهم 202 ، زل 158 )
معرب شاهتره فارسى است چنان كه بيايد هروى در اينجا اشاره به لغت اخير نكرده است اما در جاى ديگر ( ذيل مادهء آزاد - رخت ) مىنويسد : پوست اين دار چون با شاهتره و هليله ببزند و بخورند تبهاى بلغمى را سوذ دارذ ( بهم 31 ، زل 36 ) . نباتى است كه منبت او در بلاد شام بود . و او را پخته و خام بخورند . گفتهاند كه نيكوتر او آن بود كه نبات او سبز باشد در غايت سبزى و طعم او طلخ بود و نبات او هموار باشد ( ترجمهء صيدنه ، ب 75 ) . شاهتره سرد است . . . گرم و خارش را سود دارد ( اغراض ، 638 ) در هداية المتعلمين نيز در همه