بصر بفزايذ .
الابنيه ( بهم 193 ، زل 153 )
اين لغت را ساذج با ذال منقوط و سادج با دال مهمله هر دو نوشتهاند چنان كه در متن تازى الصيدنه با ذال و در ترجمهء آن با دال آمده . صاحب هداية - المتعلمين ساذج هندى را سادهء هندى نوشته ( البته روى دال به شيوهء رسم الخط قديم نقطه گذاشته است ) و از همينجا پيداست كه ساذج معرب واژهء فارسى ساده است . اما در جاى ديگر به لغت ساده برنخوردم و چنان كه گفتم همه جا ساذج نوشتهاند . ساذج در ترجمهء صيدنهء ابو ريحان چنين تعريف شده است :
محمد زكريا گويد كه سادج برگ ناردين هندى را ماند و اين خطاست . . . به - ناردين تعلقى ندارد و منبت سادج در زمين هند است و نبات او در موضعى بود از زمين كه در او سماروغ نباشد و آب در او ساكن ماند و نبات او بر روى آب بماند و بر روى آب پيدا شود . . . و او را بيخ نباشد . . . گويند كه صفت سادج هندى آن است كه شاخههاى نبات او به شكل شاخههاى شاه سپرغم باشد و برگهاى او تنك بود و شكوفه او در نظر چنان نمايد كه . . . در كف ماليدهاند و درهم شكسته و بوى خوش بود . . . و درخت سادج سطبر باشد و بالاى او دراز بود و هر برگى از او به اندازهء شبريا كم بود در بزرگى و بوى او خوش بود و به بوى برگ جوز ماند . . . و منبت درخت سادج در زمين هند و زنگ باشد ( ترجمهء صيدنه ، ب 66 ) . سادهء هندى و سنگ لاجورد . . . بكوبد و بسايد چون سرمه و به چشم اندر كشد ( هدايه ، 278 ) .
سادج هندى . . . بوى دهان خوش كند ( اغراض ، 628 ) . نام دوائى است كه به هندى تيزپات گويند ( غياث اللغات ، دهخدا ) . هندى بود و رومى بود و هندى را مامهستان خوانند و مالابترون نيز گويند ( اختيارات بديعى ، دهخدا ) .
صاحب تحفه اين لغت را سارج با راى مهمله آورده است و شايد غلط كاتب باشد ( ص 141 ) . صاحب مخزن مىنويسد :
ساذج برگ درخت هندى است باريك طولانى از برگ بيد عريضتر و ضخيمتر و خوشبو و اندك تند طعم و زردرنگ و اندك خشن . . . و درخت آن بلند و بزرگ و چوب آن نيز خوشبو و پوست آن شبيه به سليخه مىباشد و بجاى سليخه مىفروشند . . . و گويند در غير بلاد هند نيز به هم مىرسد ( مخزن ) . نام يونانى اين گياه را « مالاباترون » و « فيلون » نوشتهاند و در آرامى نيز فيلون گفته مىشود . واژهء يونانى مالاباترون شايد مأخوذ است از تامالا
Tomala
بمعنى نوعى درخت و پاترا
Pattra
بمعنى « برگ » ( لوى ، سمرقندى 167 ) .