گوش رسد . . . و ميوهء او . . . به لغت پارسى كوكنار گويند . . . و خشخاش دو نوع است سياه و سپيد و يك نوع خشخاش برى است و او به صورت به آبى ماند . . .
و گويند خشخاش افيون خشخاش سياه است . . . خشخاش سياه دشتى كشنده است و جالينوس گويد خشخاش سياه انواع بسيار است و يك نوع از او منتشر گويند عرب زيرا كه چون شكوفهء او پديد آيد زود بريزد و برگهاى او به اطراف بپراكند و تخم اين نوع خواب آرد و مصرف كنند و نوع ديگر بستانى است كه او را زراعت كنند و بستانى باز دو نوع است نوعى است كه تخم او پهن باشد و بزرگ و نوع ديگر آنست كه جرم او . . . باشد و گرد و لاغروش بود و اين را خشخاش ذايب گويند كه تخم او چون بر زمين افتد بىتوقف متفرق شود و از بالا به نشيب ميل كند و در پستى قرار گيرد و ذايب جوهر گداخته را گويند چون زرد و نقره و سيماب كه گداخته شود . . . و چون اين نوع به اين خاصيت موسوم است به اين سبب او را خشخاش ذايب گويند . . .
يك نوع ديگر از خشخاش سياه آن است كه او را در ادويه به كار برند و نوع چهارم از او آن است كه بىتوقف خواب آرد و خوردن اين نوع مخاطره است زيرا كه اگر اندكى از خوردن افراط كرده شود بكشد و نوع ديگر آن است كه . . . به هيأت دراز باشد چنان كه شاخ لوبيا و حلبه . . . و اين را خشخاش بحرى گفته - اند بسبب آنكه منبت او بيشتر به لب دريا باشد و نوع ديگر آن است كه او را خشخاش زبدى گويند كه تخم او به لون سپيد باشد و نبات اين نوع خرد باشد به هيأت ( ترجمهء صيدنه ، ب 51 ) .
خشخاش سپيد بوستانى سرد و خشك است به درجهء دوم و سياه سرد و خشك به درجهء سيم تا چهارم ( اغراض ، 651 ) .
خشخاش ابيض خشخاش بستانى است خشخاش برى خشخاش اسود است .
خشخاش بستانى به فارسى خشخاش سفيد گويند . . . خشخاش اسود مصطلح اطباى سابق از افيون عصارهء اوست نه اقسام ديگر و مراد از او قسم برى است . . .
خشخاش منثور قسمى از خشخاش برى است . خشخاش مقرن گياهى است برگش سفيد و با زوايد . . . خشخاش زبدى گياهى است بسيار سفيد و سبك ( تحفه ، 103 - 104 ) . واژهء تازى خشخاش نام آوا
onomatope
و به معنى چيزى است كه « خشخش » صدا كند و چون گرز خشخاش هنگامى كه باد در دشت بر آن وزد چنين صدائى مىدهد آن را خشخاش خواندهاند . امروز خشخاش به تيرهء كو - كناريان
( Les pavots )
اطلاق مىشود