( اغراض ، 622 ) . قسمى از آن سرخ تيره و از ارمنيه خيزد ( تحفه ، دهخدا ) . . . و در تداول عطاران ايران چون گل ارمنى گويند سرخ آن را خواهند ( دهخدا ) .
حجر الاسفنج
( Hajar - ol - esfanj )
حجر الاسفنج سنك كلى و مثانه را نيك بوذ .
الابنيه ( بهم 116 ، زل 97 )
حجر الاسفنج سنك گرده بريزاند ( اغراض ، م 62 ) . سنگى است كه در آبها يافت مىشود و در اسفنج مذكور شد و بهترين سفيد صلب است ( تحفه ، 82 ) . دربارهء اسفنج ، ر ك : همين ماده .
حجر البحرى
( Hajar - ol - bahri )
حجر البحرى سنكى سبيذست املس از جنس صدف .
الابنيه ( بهم 118 ، زل 98 )
حجر بحرى جسمى است سفيد و مدور و صلب و در جوف او دانهاى است كه به اعلى و اسفل حركت مىكند و از سواحل دريا خيزد و قسمتى از اكتمكت است و از يك دانگ تا دو دانگ او در تفتيت حصاة هر عضوى به غايت مؤثر است ( تحفه ، 84 ) . صاحب مخزن پس از تكرار سخن حكيم مؤمن و نقل ديگر اقوال مىنويسد : و بالجمله از ادويه مجهولة الماهيه است . ( تحفه ، 84 ) .
آخوندوف مىنويسد كه اين سنگ را به لاتينى
Lapis marinus
و به فارسى سنگ دريا و به آلمانى
Seestein
گويند .
چنان كه ديده مىشود آخوندوف فقط به ترجمهء لفظى « حجر البحرى » پرداخته است .
بىآنكه دربارهء ماهيت آن چيزى گفته باشد ( آخوندوف ، ص 317 ، م 20 ) .
حجر التيس
( Hajar - ot - tais )
حجر التيس كاز افعى را سوذ كنذ جون بشير بسايند و بازخورند .
الابنيه ( بهم 116 ، زل 96 )
معنى لغوى آن سنگ بز است . ابو ريحان مىنويسد : و هو حجر الترياق الفارسى . . .
و يسمى حجر التيس نسبة الى العنز . . .
الترياق الفارسى . . . يجلب من نواحى دارابجرد ( الجماهر ، دهخدا ) . حجر - التيس پادزهر حيوانيست وى را ترياق فاروق طبيعى خوانند . . . و آن در شكم بز در شيردان وى بود . . . و به غير از شبانكاره در هيچ موضع ديگر نيست ( اختيارات ، دهخدا ) . و بعضى [ سنگها ] در اعضاى حيوان متولد مىشود كه در هريك منفعت و خاصيتى خاص پديد مىآيد چون حجر التيس ( عرايس ، 24 ) . پادزهر حيوانى است ( تحفه ، 85 ) .
حجر الحيه
( Hajar - ol - hayya )
حجر الحيه سه جنسست سياهست يكى و ان قاتلست و دكر رماديست ازو نقطه نقطه .
الابنيه ( بهم 116 ، زل 96 )
معنى لغوى آن سنگ مار است . ابو ريحان