« بودن » مىباشد ، و گاهى به صورت اسم مصدرى به كار مىرود كه مرادف فارسى آن لفظ « هستى » است .
وجود بنفسه
وجودى است كه فى نفسه و لنفسه باشد و به نوبهء خود بر دو قسم منقسم مىشود ، يكى وجودى كه ازهرجهت مستقل است و هيچ وابستگى به غير ندارد ، يعنى نه تنها تصورش وابسته به تصور طرفين نيست - بر خلاف وجود فى غيره - و نه تنها وجودش نياز به محل و موضوع ندارد - بر خلاف وجود لغيره - وجودش نياز به علت نيز نداشته ، خودبخود موجود مىباشد ، به چنين وجودى كه همان واجب الوجود بالذات است « وجود بذاته يا بنفسه » گفته مىشود .
وجود بغيره
وجودى كه براى تحققش نياز به علت دارد يعنى به واسطه وجود ديگرى موجود مىگردد ، چنين وجودى را كه همان وجودهاى امكانى هستند « وجود بغيره » مىنامند .
وجود خارجى
مقصود از وجود خارجى در برابر وجود ذهنى ، نحوهء وجودى است كه تمام آثار مورد انتظار از ماهيت در آن وجود بر ماهيت مترتب مىگردد . يعنى اگر يك ماهيت در خارج تحقق يابد و لباس وجود خارجى را به تن كند آثارى كه مربوط به ذات و ذاتيات آن مىشود و نيز امورى كه خارج از ذات آن ماهيت است و پس از تماميت ذات برآن مترتب مىگردد ، را واجد خواهد بود .