بيعت كرد . و عبد اللّه اشتر را نزد خود مخفى ساخت .
آنگاه بزرگان شهر و فرماندهان و اعضاى خاندان خويش را فرا خواند تا با او بيعت كنند . و آنان چنين كردند .
سپس براى آنان درفشهاى سفيد بياراست و خود نيز جامهء سپيد بپوشيد ، تا با آن جامهء سپيد خطبه بخواند و سخنرانى بكند [ 1 ] . و براى روز پنجشنبه آمادهء اعلام انقلاب شد .
در آن هنگام ، سوارى ، از سوى زن او رسيد و اين پيغام بياورد كه محمد بن عبد اللّه حسنى كشته شد . عمر چون اين خبر را از قاصد همسر خويش بشنيد نزد فرزند محمد يعنى عبد اللّه اشتر آمد . و او را از حال روزگار آگاه ساخت و بر كشته شدن پدر تسليت گفت . اشتر گفت : كار من بر ملا گشت . اگر كشته شوم خونم به گردن تو خواهد بود . عمر گفت : من فكرى كردهام : در اينجا پادشاهى است از سنديان كه مقامى بلند و مملكتى بزرگ دارد ، و با اين حشمت و شوكت ، بيش از همهء مردم به مقام پيامبر خدا تعظيم مىكند و به حضرت او حرمت مىگزارد .
و مرد ، وفادار است . اكنون كس نزد او مىفرستم و ميان تو و او پيمانى برقرار مىكنم ، و تو را نزد او روانه مىكنم . تو تا نزد او باشى كس متعرضت نتواند گشت .
عمر بن حفص چنين كرد . عبد اللّه اشتر را نزد آن شاه
هامش
[ 1 ] . چون درفش و شعار حكومت عباسى سياه بود ، او چنين كرد ، تا اعلام دارد كه از بنى عباس گسسته و به « آل محمد » پيوسته است .