استمرار داشته باشد در حالى كه هماكنون عقيم است ، ثالثا اين فرضيه بعد از داروين از نظر دانش زيستشناسى باطل و نادرست شناخته شد ( گرچه در كتابهاى فرهنگ استعمارى ما از آن دست برنداشتهاند ) .
3 - يكى ديگر از مسائلى كه فيلسوف نمايان غربى را به ماديگرى كشانده است مسألهى « جبر و اختيار » و « قضاوقدر » است .
بحثى در فلسفه است كه آيا انسان در كارهاى خود آزاد است يا مجبور و بىاختيار ؟ و نيز قضاوقدر به چه معناست ؟ آيا در كارها و امور حكم قطعى الهى بر طبق حدود و اندازههاست يا خير ؟
« سارتر » در اين مسأله به گمراهى افتاده و مىگويد : چون به آزادى ايمان دارم نمىتوانم به خدا ايمان داشته باشم ! زيرا اگر خدا را بپذيرم ناچارم قضاوقدر را بپذيرم ، و اگر قضاوقدر را بپذيرم آزادى فرد را نمىتوانم بپذيرم و چون مىخواهم آزادى را بپذيرم و به آزادى علاقه و ايمان دارم پس به خدا ايمان ندارم ! !
شگفتآور است كه « سارتر » و ديگر فيلسوفنماها نتوانستهاند درك كنند كه قضاوقدر با اختيار انسان منافاتى ندارد ، و به تعبير طلاب علومى دينى : قضاوقدر الهى دربارهى انسان اين است كه در كارها آزاد است :
به عبارت ديگر بشر از نظر اديان آزادى و مختار در كارهاست ، و به همين جهت مكلّف است و اديان براى او تعيين تكليف نمودهاند ؛ از نظر عقل و عقلا نيز آزاد است و به همين جهت عقلا براى انسان قانون وضع مىكنند و نيكوكار را تحسين و بدكار را تقبيح مىنمايند ، و اين آزادى هيچ منافاتى با قضاى عام الهى ( حكم خداوند بطور عموم كه
مقايسه اى بين سيستمهاى اقتصادى ( فارسى ) — صفحة 122
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص١٢٢