ز آن كه روئيده است او را لحم و دم * در تن از خون شهيدان ستم
وانكه اندر دشمنى بگشوده چشم * سوى ما با كين وغيظ وبغض وخشم
روزگارش چون مددكارى كند * چون دگر از بغض خوددارى كند
وان گناهى را كه بود اعظم گناه * نامهات را كرده چون نامت سياه
هيچ نشمارى به چيزى از غرور * پاك دانى خويشتن را از شرور
با نياكانت كه فاجر بودهاند * بتپرست و جمله كافر بودهاند
حال مىورزى مباهات و فخار * ياد مىآرى از آن قوم شرار
مىزنى از بغض چوب خيزران * بر لب و دندان مير رهبران
گوئى از روى شماتت اى دغل * ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل
چون نگوئى اين سخن در انجمن * كت دل آمد فارغ از رنج و محن
ريشهء آل نبى از بيخ و بن * خود برآوردى همى شادى بكن
از دماء آل عبدالمطّلب * شد زمين شاداب و شادان مرتكب
بر زمين بودند چون استارگان * روشن و رخشنده آن مه پارگان
مىزنى آواز بر پيران خويش * كافرانِ بتپرستِ زشت كيش
نگذرد چندان كه بنمايى ورود * آورندت هم بر آن مورد فرود
آروزيت كاش بودى لال و شل * خود نفرمود و نكردى اين عمل
اى خدا بستان ز دشمن داد ما * داد بر باد فنا بنياد ما
خشم خويش آور فرود اى كردگار * بر ستمكاران شوم نابكار
فتنهها اندر جهات انگيختند * خون پاكان را بناحق ريختند