وفادارى به همسر با حفظ عفّت و پاكدامنى
زنى كه بخاطر وفادارى به همسرش عفّت و پاكدامنى خود را حفظ مىكند
618 - پادشاهى در ميان بنىاسرائيل زندگى مىكرد . او كارگزارى داشت كه شغلش قضاوت بود . آن كارگزار برادرى درستكار و امين داشت و او همسر شايستهاى داشت كه از نسل انبياء عليهم السلام بود .
روزى آن پادشاه به كارگزار خود گفت : مىخواهم شخصى امين را براى انجام مأموريتى راهى سفر كنم . از تو مىخواهم كه شخص امينى را براى انجام اين مأموريت به من معرفى نمائى .
آن كارگزار گفت : من بهتر از برادرم شخص ديگرى را براى اين كار سراغ ندارم .
آن پادشاه از برادر اين كارگزار دعوت نموده و از وى خواست تا براى انجام مأموريت راهى سفر گردد .
سپس آن مرد به برادر خود گفت : من خوش ندارم بخاطر اين مأموريت همسرم را تنها بگذارم و او را ضايع سازم .
اگر ممكن است از پادشاه بخواه تا ديگرى را براى اين مأموريت به سفر بفرستد .
اما آن كارگزار به برادر خود گفت : لازم است كه تو به اين سفر به روى و اين مأموريت را انجام دهى و پادشاه به غير از تو به شخص ديگرى اعتماد ندارد .
هنگامى كه آن مرد دانست كه چارهاى جز رفتن به اين سفر ندارد . رو به برادر خود كرده و به او گفت : - اى برادر - من در زندگى چيزى مهمتر از همسرم ندارم .
در اين مدتى كه براى انجام اين مأموريت در سفر مىباشم از تو مىخواهم تا از همسرم مواظبت نمائى و نيازها و ما يحتاج او را برآورده سازى .
سپس آن مرد آمادهء رفتن به سفر شد امّا همسرش از رفتن او به اين سفر ناراضى بوده و خوش نداشت تا از شوهرش دور باشد .