و پس از رسيدن به مسجد الحرام دور كعبه طواف نموده و به پردههاى خانهء خدا چنگ زده و مرا نفرين كرده و از خدا خواست تا نيمى از بدن من خشك و فلج گردد . .
و من خدا را گواه مىگيرم كه هنوز دعاى او تمام نشده بود كه احساس كردم بدنم سست گشته و نيمى از آن فلج شده است .
آنگاه آن جوان . نيمهء راست بدن خود را كه فلج شده بود نشان داد .
سپس گفت : اينك سه سال از اين واقعه مىگذرد .
و من بارها و بارها از پدرم درخواست نمودم كه به اين مكان مقدّس آمده و همانگونه كه مرا در اينجا نفرين كرد . براى من دعا كرده و شفاى مرا از خدا بخواهد .
امّا او به خواستهء من عمل نمىكرد .
تا اينكه او امسال به اين امر راضى شد .
و براى آنكه در حقّ من دعا كرده و عافيتم را از خدا بخواهد . سوار شترى شده و روانهء شهر مكّه گشت .
اما در ميان راه . شتر او رم كرده و پدرم از روى شتر افتاد و از دنيا رفت .
شرح
و ممّ بكاؤك و استغاثتك ؟
فقال : حال « 1 » من أوخذ بالعقوق .
فهو في ضيق ارتهنه المصاب . و غمره « 2 » الإكتياب .
فإرتاب . ف دعائه لا يستجاب .
هامش
( 1 ) - في بحار الأنوار : ما حال .
( 2 ) - في بحار الأنوار : غمرة .