اميرالمؤمنين عليه السلام به او فرمود : حال و روزت چگونه است ؟
و سبب گريه و استغاثهء تو چيست ؟
آن جوان پاسخ داد : حال و روزگار من . حال و روزگار شخصى است كه مورد عاقّ قرار گرفته . و او به تنگى افتاده . و گرفتاريها و مصيبتها او را احاطه كرده است .
و به همين جهت دعاى او مستجاب نمىشود .
اميرالمؤمنين عليه السلام به او فرمود : چرا چنين شده است ؟
آن جوان گفت : من در زندگى به لا ابالىگرى و خوشگذرانى مشغول بودم .
و گناه و معصيت را - حتى در ماه رجب و شعبان - ترك نمىكردم .
و خدا را - در هنگام معصيت - ناديده مىگرفتم .
و پدرى مهربان و دلسوزى داشتم كه او مرا از ارتكاب گناهان برحذر مىداشت .
و از كيفر آتش جهنّم مىترساند .
و بارها به من مىگفت : تا كى روزها و شبها و ماهها و سالها و ملائكهء خدا از كردههاى زشت و گناهان تو ناله سر دهند ؟
و هنگامى كه پدرم مرا موعظه و نصيحت مىكرد . من بر او خشم مىكردم . و او را از خود مىراندم .
شرح
فلمّا صرت بين الركن و المقام . بدا لي شخص منتصب . فتأمّلته . فإذاً هو قائم .
فقلت : السلام عليك أيّها العبد المقرّ المستقيل المستغفر المستجير .
أجب - باللَّه - ابن عمّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله .
فأسرع في سجوده و قعوده . و سلّم .
فلم يتكلّم حتّى أشار بيده بأن تقدمني .
فتقدّمته .
فأتيت به أمير المؤمنين عليه السلام .