و در روزى كه مرا بسيار نصيحت و موعظه نمود بر او غضب كرده و به سوى او يورش برده و او را كتك مىزدم .
روزى از روزها خواستم پولى را كه در جايى مخفى كرده بود بردارم و در راه گناه و معصيت و خوشگذرانى صرف نمايم .
اما پدرم مرا از اين كار باز داشت و جلوى مرا گرفت .
اما من با كمال گستاخى او را كتك زده و دستاش را پيچانده و او را به گوشهاى پرت نموده و بر زمين انداختم .
و به طرف كيسهء پولها رفته و آن را برداشتم .
پدرم خواست كه از روى زمين برخيزد . اما از شدّت درد و ناراحتى نتوانست .
و او در حالى كه در روى زمين افتاده بود و ناله مىكرد مرا نفرين نموده و از خدا خواست تا همانگونه كه من دست او را پيجانده بودم خدا نيز دست مرا بپيچاند .
و سوگند خورد كه به بيتاللَّه الحرام رفته و از من - بنزد خدا - شكوه و شكايت كند .
پس از اين جريان . او چند روز را روزه گرفت .
و پس از خواندن نماز و دعا به طرف شهر مكّه روانه شد .
شرح
فقلت : دونك ها هو .
فنظر عليه السلام إليه . فإذاً هو شابّ حسن الوجه . نقيّ الثياب .
فقال عليه السلام له : ممّن « 1 » الرجل ؟
فقال له : من بعض العرب .
فقال عليه السلام له : ما حالك ؟
هامش
( 1 ) - في بحار الأنوار : من .