ديوانه نيست ، چون ما ديوانگى را ديده و آن را شناختهايم ، و او شك و ترديد و وسوسهء جنون را ندارد ، گفتند : پس مىگوييم كه او شاعر است ، گفت : او شاعر نيست ، شعر را از رجز و هزج و قريض و مقبوض و مبسوط آن مىشناسيم و سخن او شعر نيست ، پس گفتند كه مىگوييم جادوگر است ، گفت كه : او جادوگر نيست و ما جادوگران و جادوگرى ايشان را ديدهايم كه نه خون آمدن از دهان ايشان را دارد و نه گرفتگى و عقده آنان را ، گفتند : پس او را چه بگوييم اى أبا عبد شمس ؟
گفت : به خدا سوگند كه گفتهء او را حلاوتى است ، و ريشهء آن از پروردگان درخت خرما است ، و فرع آن از چينندگان ميوهء آن ، و چون چيزى از اينها بگوييد معلوم مىشود كه باطل است ، و نزديكترين قولى كه مىتوانيد بگوييد آن است كه بگوييد : او جادوگر است و جادويى با خود آورده است كه ميان مردى با پدرش و برادرش و همسرش و عشيرهاش جدايى مىاندازد ، و چون چنين شد از دور او پراكنده شدند و در موسم بر سر راههاى ورود ديدار كنندگان نشستند / 322 و با هر كس رو به رو مىشدند از او برحذرش مىداشتند ، و كار او را يادآوريش مىكردند . . . » . « 97 » و از دومى ( نضر بن حارث ) چنين حكايت كرده است :
« پس گفت : اى گروه قريش ! به خداى سوگند كه كارى بر سر شما آمده است كه هنوز نتوانستهايد چارهاى براى آن پيدا كنيد ، محمّد در ميان شما جوانى نوخاسته بود ، از همهء شما خشنودتر و در سخن از همهء شما راستگوتر و در امانتدارى از همه بزرگتر ، تا چون در دو بناگوش او علامت پيرى مشاهده كرديد ، و آورد بر سر شما آنچه را كه آورد ، گفتيد : جادوگر است ! نه به خداى سوگند ، او جادوگر نيست ، ما جادوگران و خون آمدن از دهان و گرفتگى و عقدهء ايشان را ديدهايم ، و گفتيد كه كاهن است ! نه به خداى سوگند كه او كاهن نيست ، ما كاهنان را ديدهايم و سجع آنان را شنيدهايم و او چنان نيست ، و گفتيد كه شاعر : است ! نه به خداى سوگند ، او شاعر نيست كه ما شعر را ديده و همهء گونههاى آن را از هزج و
هامش
( 97 ) - في ظلال القرآن ، ج 8 ، ص 216 .